خوارج به بحرين كرده دخول « 1 » * كه خورشيد غيرت از آن كرد افول
چو شاهنشه تخت ايران زمين * به زين برنشست از پى دفع كين
1135
به سى سال قزوين و طهران بگشت * در اين بين خونها روان شد به دشت « 2 »
نه يك بز ز دشمن گرفتار شد * از اين سو بسى كشته سردار شد
نه از دشمن و دوست يك كس بكشت * نه زد با خطاكار حرفى درشت
ازين بود معلومِ هر ابلهى * كه بيزار گشته ز شاهنشهى
كه خواهد شد از رجعت آن سفر * فنا تخت شاهى و خونها هدر
1140
بدون تأمّل به محض غرض * چو طفلان نمودند رو بازپس
همه داد و بيداد سودى نكرد * چو سنگ آهن جملهشان بود سرد
نبخشيد نفعى به غير از عناد * تمسخر نمودند بر من چو باد
همه بسته بر كين من بىقرار * كمر همچو مردان اين روزگار
كه خونم بريزند و بىغم شوند * ز جام طرب مست چون جم شوند
1145
به سرعت روان گشته آن ابلهان * چو سيل خرابى سوى اصفهان
نياسوده در راه از اضطراب * به هرجا گذشتند مىشد خراب
به آن خُلد دنيا چو داخل شدند * به حوران گنديده و اصل شدند
برستند از هجر و درد فراق * عروس جهان را بداده طلاق
گرفتند آرام و گشتند رام * شده ايمن از خوف جستند كام
1150
نه فكر جهان نه غم اين و آن * همه رسته از فتنهء دشمنان
قطعهء لطيفه در باب سردارى محمد خان ملقّب به عقل كل برادر وزير اعظم
مخلّى كه مىبود نوّاب را * همين عقل كلّ بود و فكر غذا
مگو عقل كلّ بل عقول و نفوس * همه جمع در خمّ او همچو كوس
همه شخص فرهنگ و تدبير و هوش * ولى بهر اذخار « 3 » زر همچو موش
هامش
( 1 ) . دربارهء سوابق خوارج عمان و حملات آنها به بحرين و جزئيات آن نك : مرعشى ، مجمع التواريخ ، صص 37 - 48
( 2 ) . گذشت كه شاه سلطان حسين از سال 1129 تا 1133 در ارتباط با تحولاتى كه در خراسان روى مىداد در قزوين و تهران باقى ماند ، اما اين سفر دراز وى حاصلى نداشت .
( 3 ) . ادخار .