در آنجا زند جوش با بچهها * كه دنيا ندارد وفا و بقا
بسازد به دلخواه حمّامها * كند مهر و مه صرف در جامها
حكيم جفاكار شيطان صفت * هم از راه تزوير و هم شيطنت
1110
فريبيد آن شاه بيچاره را * ز خوف مرض طفل گهواره را
كه اين شهرها نيست جاى قرار * نباشد به طبع شما سازگار
هم آن شاه اقليم بىلشكرى * به راحت مصرّ بود و تنپرورى
خصوصا فراق بهشت برين * چنان كردهبودش به غمها قرين
كه نه روز آرام و شب خواب داشت * جهانى ازين غصّه در تاب داشت
1115
فراق جنانش چنان زار كرد * كه از تخت شاهيش بيزار كرد
به صد رشوه و لابه و داد و ده * نمودند سردار را دُم گره
چو آن اشعب « 1 » احمق دُبّ خر * بشد شيفته همچو قارون به زر
روان شد به سمت خراسان به كين * خراسان ازو شد به زير زمين
ز فرط و غلا « 2 » گشت عالم خراب * شد از جور او خشكلب جوى آب
1120
پس آن احمقان سفاهت مآب * نمودند رجعت ز راه صواب
به آيين اطفال شادى كنان * نمودند رحلت سوى اصفهان
كسانى كه بودند ازين در ملال * ز ترس حكيم و خَرَش گشته لال
درين حال اين مستمند ضعيف * رسيدم به طهران ز مشهد نحيف
بگفتم به هريك نهان و عيان * كه آگه شوند از ضررهاى آن
1125
نگردند راجع ز راه صواب * نسازند از آن عالمى را خراب
چه هر احمقى بود واقف به اين * كه بعد از همه فتنهء آن و اين
كه محمود مردود ابن زياد * بكرد از خرابى و قتل و فساد
ز كرمان برآورد گرد فغان * كه دار البلاء گشت دار الامان
نشد رفع آن فتنه از هيچ باب * به هر روز شد بيشتر انقلاب
1130
دو سردارشان كشته شد در هرات * كه عقل ارسطو از آن گشت مات
نكردند تدبير آن غافلان * به غير از جفا و ستم در جهان
ز شروان برآورد لزگى دمار * همه عالم از فتنه شد تار و مار « 3 »
هامش
( 1 ) . اشعب : نام شخصى كه در « طمع » ضرب المثل است .
( 2 ) . كذا در اصل ؛ ظاهرا « ز قحط و غلا » و يا « ز فرط غلا » .
( 3 ) . دربارهء اين حملات و خسارات وارده به شيروان نك : لكهارت ، همان ، صص 146 - 147