تخطي إلى المحتوى الرئيسي

صفويه در عرصه دين ، فرهنگ و سياست ( فارسى ) — صفحة 1270

مساهمون:

ص١٢٧٠
ز عين اليقين ديده‌اش يافت نور * ز علم اليقين دايم اندر حضور
875
مكرر شده در ره حق فنا * ز حق اليقين گشته عين بقا
ز تقليد و تلوين از آن رسته است * كه خود را به حبل المتين بسته است
به تجريد و تفريد دارد مدار * شده عقل فعال در كار و بار
ز ذكرش دل زار يابد شفا * ز فكرش بود سينه را صد صفا
هر آن‌كس ز جودش گدايى كند * به كونين فرمانروايى كند
880
چو او يار تسليم بود و رضا * قضا كرد اين فتنه را اقتضا
اگر داعى كشف كُربت شود * دعايش همان دم اجابت شود
به يك‌دم شود عرصهء روزگار * ز انفاس او همچو باغ و بهار
گل گلستان حيا و وفا * مه آسمان صفا و ضيا
سيادت ازو يافته اعتبار * ولايت به او مىكند افتخار
885
امين و صفى عادل و متقى * سراج هدى مير محمد تقى
وزير جفا كار خذلان نصيب * كه بودش دو صد ربط با آن حسيب
بدون سبب از ره احتياط * ببريد سر رشتهء ارتباط
مبادا كه آن شخص عدل و وفا * كند منعش از سوء فعل و خطا
بفرمايدش منع از ظلم و جور * شود باعث امر خيرى به دور
890
به تزوير آن احمق بىحيا * كه هر كار خواهد كند از جفا
نگويد كسى حرف او در نهان * به آن شاه مظلوم ظالم نشان
چنين كرد مفهوم آن با تميز * كه بايد گريزان شد از آن عزيز
پس از يك ملاقات آن بىمآل * به « باغ فرح » رفت و شد بىملال
به قزوين هم آورد تشريف را * به عزم زيارت سوى كربلا
895
چهل روز آن آيت رحم و جود * در آن شهر پرغم توقف نمود
به محض مراعات بيچارگان * به دلجويى و رحم بر بىكسان
كه جمعى ز احباب را ملتمس * چنين بود از آن عيسى خوش نفس
كه باشند در آن سفر خادمش * كنند اقتباس صفا از دمش
ز منظر كرى آن عزازيل فن * بشد مانع ربط شاه زمن
900
مگر روز آخر كه شاه عطوف * كه مىبود از آن بىمروّت مخوف
يكى لقمه دادش هراسان صداع * ندانم چه بگذشت و كردش وداع
چو فرمودشان ترك و بربست رخت * همان بود برگشت از جمله بخت
ز تدبير و تزوير آن بىنظير * بشد بهر تخريب جزو اخير