تخطي إلى المحتوى الرئيسي

صفويه در عرصه دين ، فرهنگ و سياست ( فارسى ) — صفحة 1267

مساهمون:

ص١٢٦٧
ز بَدو جلوس شه دادگر * فتادم ز بىطالعى دربه‌در
ز سير و سفر شد تنم چون هلال * نيامد برون كوكبم از و بال
به هر كار و خدمت كه ايما نمود * چو تقديم بر وجه اعلى نمود
بشد مورد وعده و آفرين * نشد با وفا وعده هرگز قرين
810
به جان آمدم چون ز افسردگى * شدم سير از عمر و از زندگى
در آغاز احراز آن شهريار * به عزم سفر بهر تدبير كار
به كاشان شدم گرم تا زندگى * به تقريب آزادى از بندگى
نمودم تمنّا كه شادم كند * ز آزادگى كيقبادم كند
نفرمود آزاد و افزود بند * به انعام و احسان و از ريشخند
815
چون از فعل ياران يقين بود و فاش * كه آخر چه خواهد شد از اين معاش
ز جان هم گذشتم ز مردانگى * زدم بر درِ شور و ديوانگى
نوشتم به آن شاه گردون وقار * ز كردار ياران و انجام كار
مدلّل نمودم به او همچو روز * همه سوء افعالشان را ز سوز
در آن خوش سفر تا به وقت رجوع * به هر ماه و هفته نمودم خضوع
820
كه شايد كند سود بيداد من * شود منتبه قبلهء داد من
نكرد از ره رحم و حلم زياد * نه بر من غضب نه بر آن قوم عاد
بكردند هر كار مىخواستند * خود و همسران را بياراستند
تمام خزاين ظروف طلا * گرفتند و كردند جمله هبا
قناديل سر كار مولاى حق * شكستند و كردند جام و طبق
825
در آن روضه از سيم و زر هر چه بود * تمامى بشد صرف رود و سرود
وجوهى كه مىبود وقف نجف * تمامى به اتلاف شد بر طرف
بكردند سادات و اهل دعا * ز وا حسرتا شور در كربلا
ز مشهد نذورات شد منقطع * شد از سينه‌ها ناله‌ها مرتفع
ز اوقاف نوّاب گيتىستان * ندادند فلسى به بيچارگان
830
نه فكر سپاهى ، نه ساز سلاح * نه كار صوابى ، نه راه صلاح
به لهو و لعب جمله مفتون شده * همه ليلى خويش و مجنون شده
ز بهر فريب شه بىسپاه * لسانش ببستند همچون نگاه [ ؟ ]
به نيرنگ و افسون چو ساحروَشان * يك آدم به صد رنگ دادندشان
به يك اسب بگذشت پانصد سوار * به يك اسلحه كرده فوجى مدار
835
به غير از طمع هيچ كارى نبود * كسى را در آن اختيارى نبود
صفويه در عرصه دين ، فرهنگ و سياست ( فارسى ) — صفحة 1267 | الشيخ رسول جعفريان