750
مكن بيش ازين ظلم و جور و جفا * مبر بيش ازين آبروى مرا
دل مردهام را ز ماتم برآر * ز دفتر ، برات نجاتم برآر
و گرنه برآيم به بام حضور * كنم شكوهات در مقام حضور
شها از جفاى فلك داد داد * ز بيداد اين ظلم بنياد داد
كه تخت سليمان به ديوان بداد * بهشت صفاهان به افغان بداد
755
به زندان فرستاد صدّيق را * به كرسى نشانيد زنديق را
ز سيلاب خون دجلِهها شد روان * خرابست ايران چو بغداد از آن
همه برّ و فاجر همه نيك و بد * روان كردشان سوى مُلك ابد
نه از دادخواه و نه از دادرس * نمانده كسى تا برآرد نفس
چنان منقلب شد زمين و زمان * كه برخاست خاك و نشست آسمان
760
چنان انقلابى شد ايّام را * كه گم كرد انگشترى نام را
ازين منجنيق بلا آشيان * زمين سنگ باريد بر آسمان
كنم داد ازين چرخ بىدست و پا * كه دايم بوَد همچو گو در هوا
سر سروران گوى چوگان كند * نديديم گو كار چوگان كند
تويى آن كه چرخست سرمست تو * چو گويى زمين در كف دست تو
765
چو فرمان دهى زير گردد زبر * چو گويى مگردش ، نگردد دگر
زمين و زمان بنده فرمان تو * بفرما كه گردم به قربان تو
زبان قلم تند و من پرسخن * چو خواهى نگويم به بندم دهن
دهن بستن من برو مال نيست * به سيم و زر و منصب و مال نيست
ز افغان زمانى ببُرّم نفس * كه گويى به اين فتنهانگيز بس !
افتتاح بيان مقدّمات اسباب خرابى و طغيان و تدابير دو وزير مخرب ايران
770
زبان قلم شكوه فرسود شد * ز سيل غم آبم گلآلود شد
دهانم كه چون گل طربناك بود * زبانم كه چون ديدهام پاك بود
ز تأثير اين دهر پرمفسده * شده منبع كوثر آتشكده
چنان شعلهور كرد غم سينه را * كه روشن كند آهم آيينه را
چنان سينه لبريز از اخگر است * كه از دم لبم گاز آهنگر است
775
چنان كرده غم خاطرم را فكار * كه دل خارپشت و زبان گشته مار