درِ خيبر و تارك اهل كين * به گردون رسانيد و گاو زمين
چه سان خامه از تيغ او دم زند * كه تند است و هنگامه بر هم زند
گرش آب حيوان بگويم رواست * كه تا حشر تأثير فعلش به جاست
به قطع و به فصل آن چنان ماهرست * كه تا دم زند كار خصم آخرست
730
حسامش بوَد همچو ميزان دو سر * كه دشمن ز عدلش شوَد باخبر
ترازوست تيرش از آن در نبرد * كه با خصم خود نيز انصاف كرد
دو دل دلدل و تيغ او شد دو سر * كه باشد به امرش قضا و قدر
شه بحر و برّ ، قاسم خُلْد و نار * به كافر به مؤمن به خصم و به يار
ز زجر و ز اجر و ز خوف و رجا * دهد زهر و ترياق و درد و دوا
735
اگر فتنه بارى كند آسمان * دلش از سكينه كند رفع آن
كواكب مسخّر به تدبير او * حوادث مقدّر به تقدير او
به سرپنجهء قدرتش آسمان * چو گوئيست در حلقهء صولجان « 1 »
ندارد خدا آشنايى چو او * نديده هُدى پيشوايى چو او
صراطى كه از موست باريكتر * بوَد نقش پايش به راه گذر
740
و ليكن فضاى حدوث و قدم * به دشت جلالش بوَد يكقدم
ره « 2 » عدن و فردوس و خلد و قصور * ندارد به غير از صراطش عبور
زمين و زمان و مكين و مكان * چو آبند در جوى امْرش روان
دو عالم خورَد آب از نهر او * به او گشته موجود و از بهر او
بوَد نسبت كَون و او در نظر * چو سبق شكوفه به تخم و ثمر
745
اگر مهر ذاتش نكردى ظهور * به ذرّات اعيان كه مىداد نور ؟
دو عالم خبر او بوَد مبتدا * بوَد رفعت شأنش از ابتدا
ضماير بوَد مرجعش ذات او * كه باشد مقدّر در اضمار او
التفات از غيب به حضور به تقريب شِكْوه از آسمان و تضرّع و امان
فلك چند گردى به بام و درش * مرا هم بگردان به گرد سرش
ز حرمان آن آستانم مكش * ز مهجورى راستانم مكش
هامش
( 1 ) . صولجان : معرب چوگان .
( 2 ) . در اصل : رهى .