چنان از تف غم تنم در تب است * كه هر مو چو نيش و تنم عقرب است
چنان دود غم كرد جانم تباه * كه آهم بوَد همچو مار سياه
شرر بارد از ديده جاى گهر * كه آتش زند در همه خشك و تر
ز بىتابيم تاب شد ز آفتاب * كه اف باد بر چرخ پرپيچوتاب
780
كه بر فرق عالم ز ماتمگرى * بباريد باران خاكسترى
ز طوفان غم كرد عالم خراب * ازين فتنه و شورش و انقلاب
ز احباب و اصحاب و خويش و تبار * ز ياران ديرين كه بودند يار
ز سلطان و مير و ز خان و وزير * ز ارباب فهم از صغير و كبير
ز اصحاب ذوق و ز ارباب حال * ز اهل خيال و ز ياران فال
785
نمانده كسى تا بگويد جواب * مگر روى ياران ببينم به خواب
قليلى كزين فتنه واماندهاند * ندانم چه شد ، زنده يا مردهاند
گروهى از ايشان به قم در عذاب * گروهى به مشهد به حال خراب
ز ياران به هرجا خصوص اصفهان * ز بيداد افغان رسيده به جان
درين حشر پرفتنهء پرزفير * به زندان از آن كرده چرخم اسير
790
ز آه منش هست در دل هراس * كه همچون حبابش كند بىاساس
ز تقدير يزدان درين امتحان * نهالى شده سبز در اردكان
به كرمان هم از اقتضاى قضا * به بىخواست [ ؟ ] در محبس ابتلا
بيامد مهى گوهرى از صدف * كه گردد فزون حزنم از اين شعف
من از جان خود سير و اين روزگار * به پايم نهد هر دم از نو حيرار [ ؟ ]
795
كه از غم برآرد ز جانم نفير * شوم همنواى شهيق و زفير
چه گويم ازين جور كيش آسمان * كه از نطفگى داردم بىامان
نه آسودگى ديدم از گردشش * نه بر وى ز بازى پنج و شش
همه عمر در رنج راه و سفر * ز بيداد او دايم اندر سفر
اگر مهر ورزيد چون قهر بود * و گر شهد پيمود خود زهر بود
800
نه از دولتش سبز شد حاصلم * كه از وسعتش تنگتر شد دلم
ز اقبالش از رشك بدگوهران * ز ادبار بودم به غم توأمان
اگر پرتو مهرى از آفتاب * فتادى به حالم شدندم حجاب
چنان گَرْد كردند آن قوم دون * كه شد روز روشن به من قيرگون
كه يكذرّه از پرتو آفتاب * نتابد به حال من از هيچ باب
805
ز بيغولهء وى نيابم برون * مبادا به خيرش شوم رهنمون