كه از غم دلم را پر از خون كند * ز بيداد ايّام محزون كند
چو يوسف مرا در بلا افكند * به زندان و حبس و عنا افكند
چو اسباب اين كار را طرح ريخت * به فرق مذلّت مرا خاك بيخت
بشد شاهوردى سپهدار فارس * ولى خان به كرمان روان شد چو پارس « 1 »
710
كه آتش فروزى كنند آن دو خان * من آتش به جان كردم از اين دخان
كه از جنگ و صلح دو خانِ عظيم * مرا افكند در عذاب اليم
من از ريسمان دو نصرت پناه * فتادم چو بيژن « 2 » به اين تير چاه
مگر رستم بخت فيروزمند * رهاند مرا از سيه چاه بند
به كين دست اين چرخ چنبر كند * مگو بخت ، آقاى قنبر كند
منقبت حيدر كرّار و صاحب قنبر و ذو الفقار قاسم جنّت و نار
715
على ولىّ صاحب ذو الفقار * امام امم نايب كردگار
چو دست ولايت نمايد عَلَم * ز افغان شنو نالهء زير و بم
چو از كين بگيرد به كف ذو الفقار * ز دشمن برآرد به يكدم دمار
برآرد چو تيغ دو سر از غلاف * شود فاقِ « 3 » تير قَدَر كوه قاف
چو بر اسب شوكت بگيرد قرار * قضا از نهيبش نمايد فرار
720
چو بر زين تمكين نشيند به كين * شود شير افلاك گاو زمين
چو بر ناقهء امر گردد سوار * فلك را كشد چون شتر در مهار
چو نهيش كند منع فعل خطا * شود فاق پيكان تير قضا
كند دشمن و دوست را كامياب * به گاه نبرد و به روز حساب
ز شمشير و كوثر ز خلد و جحيم * گلو تر كند بخشد آرام و بيم
725
به روز مصاف آن سپهر وقار * به بازوى قدرت دم ذو الفقار
هامش
( 1 ) . اين وقايع اشاره به ظهور سيد احمد خان است كه خود را منسوب به صفويه كرده ، همان گونه كه گذشت ، ابتدا با طهماسب دوم ارتباط داشت ، اما بعدها كوس استقلال سر داده در كرمان و فارس كروفرى داشت تا آنكه عاقبت در سال 1140 به دست اشرف افغان كشته شد . ناظم ما از درگيرىهايى ميان شاهوردى خان سپهسالار فارس و سيد احمد خان ياد مىكند كه در كرمان مسلط بود . در اين باره ، مرعشى توضيحاتى را در مجمع التواريخ ، صص 66 - 67 آورده است و نك : ذيل بيت 516
( 2 ) . در اصل : بيجن .
( 3 ) . فاق : در اينجا شكاف .