استدراك و التفات از شكوهء چرخ به تحقيق معنى عدالت
مكن شكوه از چرخ و از كار او * ميازار خود را ز آزار او
مپندار خود سر جفا مىكند * درين داورىها خطا مىكند
685
خسان را به عزّت رساننده اوست * مهان را به ذلّت كشانده اوست
مكن داد و بيداد از زيد و عمرو * كه او هم بوَد چون تو مغلوب امر
نگويم كه بد نيك و نيكست بد * درين باغْ خار و خسى نيست رد
كه بد بد بوَد نيك نيك اى عزيز * چون آبوهوا نرم و نارست تيز
به نسبت بوَد بد ، بآموز تو * شود خوب هم خوبىاندوز تو
690
بوَد آتش از بهر مطبخ چو جان * بوَد آب در زير ديگ امتحان
بود بهر نانِ تو آتش ضرور * كه بر آتش جوعَت آرد فتور
اگر آتشت را كنى صرف خلق * شود سوخته كوكبت همچو برق
هر آن كار در غير مصرف شود * به ناچار سوى جحيمت كشد
چو هركس نمىبود داناى دين * از آن شرع كردند حبل المتين
695
چو هال « 1 » جهانند اغلب عوام * به ارسال گرديد حجّت تمام
ازآنرو فرستاد ناموس را * كه آگه كند اهل افسوس را
كه هركس خلاف شريعت كند * كند مير ناموس زجرش به حد
عدالت همينست گفتيم فاش * سياست بوَد لازمش در معاش
چو ميرانِ ناموس گشتند مست * قُرقهاى امر الهى شكست
700
از آن هرج و مرج اقتضا كرد دور * كه گردد جهان پاك از اهل جور
به اين كار مأمور شد اهل آن * كه باشد به نسبت مدار جهان
ذكر . . . در احوال و سبب ابتلاى اين ناتوان روسياه
چو من هم از اين قوم بىمايهام * كز ايشان فروتر بوَد پايهام
به چندين جهت مستحق عذاب * ز بىصبرى خود شدم ردّ باب
فتادم به دوزخ ز خلد حضور * چو سگ از در صاحب خويش دور
705
از آن كرد اين كجرو كج بنا * مرا هم به اين دردها مبتلا
هامش
( 1 ) . جُهال !