ز طغيان و كفران و ظلم و عناد * ز اعلان فسق و فجور و فساد
615
شدند آلت بطش و قهر و عذاب * نمودند اساس حيا را خراب
از آن خامهام گشت آتش زبان * كه عدل خدا را شود ترجمان
كسى كو بوَد واقف از كارشان * بوَد مخبر از ظلم و كردارشان
بداند كه بىمدّعا گفتهام * سخن از براى خدا گفتهام
و ليكن سخن ساز در كار نظم * شود محو و شيدا در اطوار نظم
620
كه بكر سخن ساحرى پرفن است * به صد رنگ در كار دل بردن است
به هر هفت و نيرنگ و جادوگرى * كند همچو اين آسمان دلبرى
سخنور چنان بىمحابا شود * ز طنّازيش مست و رسوا شود
كه نه حزم داند نه طور ادب * نه بيمش ز صبّ « 1 » باشد و نه غضب
چو مجنون نينديشد از روزگار * نه خوفى چون منصورش از گيرودار
625
سخن چون قلم بىتأمّل كند * گرش سر زنى رازها گل كند
شكوه از چرخ ستمكار در واقعهء هايلهء نوّاب سپهر وقار زبدهء اخبار
فلك از توام سينه پرآذرست * درونم چو مجمر پر از اخگرست
دلم را ز تاب جفا سوختى * به جانم ز غم ، آتش افروختى
بوَد خاطرم از جفاى تو ريش * شده سينهام پر ز پيكان چو كيش « 2 »
درونم از آن گشته آتشكده * كه پيشت سِرِشْكَسْت بىفايده
630
از آن مىكشم از جفاى تو آه * كه آيينه باشد ز دودت سياه
از آن مىكنم از بلاى تو داد * كه شايد روَد گرد هستى به باد
كسى را افسر . . . « 3 » راز داشت * به تاج كيان دولتش ناز داشت
ازو بود ديهيم « 4 » را انبساط * ازو داشت تخت سليمان نشاط
دو صد قيصرش بود خدمتگزار * به خاقان ازو بود صد افتخار
635
به بحر كرم همّتش متّصل * در اوج عطا كوكبش مستقل
هامش
( 1 ) . صب : در اينجا به معناى : رسيدن مصيبت ، فرودآمدن بلا .
( 2 ) . كيش : در اينجا به معناى تركش و تيردان ؛ و آنجايى است كه تير در آن بگذارند و بر كمر بندند .
( 3 ) . كلمهاى شبيه « به او » .
( 4 ) . ديهيم : تاج مخصوص شاهان .