به ضعفى كه بر اقويا غالب است * به عجزى كه غالب ازو هارب است
465
به افتادگىهاى بىدستوپا * كه بستست دست قضا بر قفا
به مورى كه شيرافكنىها كند * به شورى كه خاراكَنىها كند
به شوقى كه از حزن غمناك نيست * به ذوقى كه از كشتنش باك نيست
به حبسى كه بهتر بوَد از نجات * به يأسى كه مىبخشد آبحيات
به نيشى كه از نوش شيرينتر است * به ريشى كه مَرْهم به او نشتر است
470
به كامى كه از زهر شيرين شود * به جانى كه از لطف غمگين شود
به عهد و وفادارى اوليا * به جهد و صفاكارى اصفيا
به زهد و به تقواى مردان راه * به سوز و به حرمان اين روسياه
به عزّ شهادت ، به ذلّ شنار * به جان شجاعت ، به مرگ فرار
به گلگونى چهرهء پُردلان * به بىرنگى جبههء مدبِران
475
به تمكين حلم و به بطش غضب * به آرام صبر و كلال تعب
به تشويق خوف و نويد رجا * به تسليم يأس و اميد رضا
به زهر شماتت به ترياق صبر * به شهد مكافات جبرى به جبر
به دررفتن باد كبر و غرور * ز . . . « 1 » افغان به درياى شور
به بد اوّلىهاى مكر و دغل * به خوش آخرىهاى حُسن عمل
480
به جرّاحى خنجر انتقام * كه ناسور « 2 » دل را دهد التيام
به آهى كه دشمن كند منحدر « 3 » * كزو قرحهء دل شود منفجر
به آتش فروزان سودا مزاج * به سرمايه سوزان نار لجاج
ببخشا به عقبى گناه همه * بيامرز حال تباه همه
كه از جهل كردند بد « 4 » حال خود * نبودند واقف ز احوال خود
485
به دنيا چو دادى جزاشان به عدل * به عقبى بيامرزشان هم به فضل
بده يوسف مصر غم را نجات * ز دشمنكشى دوستش را حيات
هامش
( 1 ) . كلمهاى شبيه « تخمين » .
( 2 ) . ناسور : قرحهاى كه كهنه شود و ميان آن تهى گردد ؛ ريش روان كه اكثرا در حوالى ماق چشم و حوالى مقعد و بن دهان پيدا گردد .
( 3 ) . منحدر : از بالا فروافتادن .
( 4 ) . در اصل « بر » .