420
زلو « 1 » بودشان كلك و دفتر مگر * كه هركس خورَد آب خونش هدر « 2 »
چه دفتر مگو بحر پراضطراب * كه هر فردِ او بود شرح عذاب
شده جرّ « 3 » و مدّش به گاه عمل * چو جان كندنِ جاهل پُرامَل
نهنگ بلا گرگ صاحب قلم * دو صد كشتى و يم كشيده بدم
نويسنده يعنى جناب اخى * ز قبض حيات سعيد و شقى
425
همه چون مگر حج گشاده دهن * كشيده بدم خلق را بىسخن
وجوه مداخل ز فلس و شعير « 4 » * نموده هبا چون سفيه شرير
همه مصدر فتنه و شور و شين * به جز ميرزايى محمد حسين
اگرچه به كتّاب سالار بود * و ليكن ازيشان در آزار بود
چه گويم ز اوصاف آن پاك دين * كه در عالَمش نيست مثل و قرين
430
صفا از سرشتش كند كسب نور * ز فهمش ذكى گشته عين حضور
ز آزرمِ او شد حيا مستطاب * ز اكرامِ او شد سخا كامياب
به عهد و وفا و مروّت تمام * به صدق و صفا و فتوّت هُمام
صلاح و ورع لازم خلقتش * عفاف و كرم خادم همّتش
شده آصف « 5 » از علم ، تلميذ او * گريزان شده جنّ ز تعويذ او
435
نيالوده هرگز به كذبش زبان * نكرده طمع هرگز از اين و آن
شرافت به او مىكند افتخار * نجابت از او يافته اعتبار
در آن عرصه او نيز در دام بود * به كام نهنگان و ناكام بود
چو مىبود از كارشان بر كنار * از آن كرد حقّ از غمش رستگار
ذكر بعضى از علل سماوى و ارضى و اصل و منشأ خرابى و علت مستقلّه آن
غرض آنچه گفتند ، ناگفتنى * هر آن كار كردند ، ناكردنى
440
بود راست در شأنشان اين سخن * كه فرمود فردوسى استاد فن
هامش
( 1 ) . زلو : زالو ، در اين شعر كلك يعنى قلمدفترىها ، به زالويى تشبيه شده كه خون مردم را مىمكد .
( 2 ) . نسخهبدل : چو خوردى دمى آب خونت هدر .
( 3 ) . شايد : جزر
( 4 ) . شعير : مقياسى براى محاسبهء زمين ، كه در مناطق مختلف ، متفاوت است ؛ نك : معين و دهخدا .
( 5 ) . آنكه تخت ملكه سبأ را نزد سليمان پيامبر آورد .