تخطي إلى المحتوى الرئيسي

صفويه در عرصه دين ، فرهنگ و سياست ( فارسى ) — صفحة 1239

مساهمون:

ص١٢٣٩
طبيبى كه پيش از خناق قضا * ز خونريز سر كرد در دم دوا
و گرنه ز سرسام آن رستخيز * در آن انقلاب گريزاگريز
چنان جسم زارم شدى پايمال * كه در زير كوپال رستم سفال
195
له الحمد و الشكر فى كلّ حال * كه از حمد و شكرش زبانست لال
رحيمست و رحمن و برّ و رئوف * جوادست و معطى ، وَدود و عطوف
به بخشايش عاصيان رحمتش * ندارد سر مو كمى رأفتش
برم از عذابش به عفوش پناه * كه هم قاهر و هم بوَد جُرم‌كاه
گريزم ز عدلش سوى رأفتش * كه سابق بود بر غضب رحمتش « 1 »
200
اگر چه بوَد كارش احسان و جود * و ليكن پى نظم كار وجود
چو درياى قهرش تلاطم كند * ره چاره را عقل كلّ گم كند
ز عدلش بوَد اينكه باشد قرين * عمل با مكافات در كفر و دين
زهى عادلى كز كمالِ جلال * به هم بسته دامان ظلم و نكال « 2 »
شود قابليّت به حُمق و به زر * نبخشد نهال نجابت ثمر
205
به منصب شود عيْب ريش سفيد * شود مسند از نوخطان مستفيد
اساس سلاطين بپاشد ز هم * سپاهى شود بىسلاح از ستم
جديدى جفا بر قديمى كند * شود نوكر آقا و بر در زند
شود هر دنىّ واجب الاحترام * كشد هر وضيع از شريف انتقام
شود مسند از احمقان كامياب * ازيشان شود دين و دولت خراب
210
نه از دين اثر مانَد و نه ز شرع * همه حُبّ دنيا شود اصل و فرع
چنان بىتميزى بگيرد رواج * كه گيرد ز شيرانِ نر گربه باج
شود حاصل فعلشان خرج فرج * بزايد ز افعالشان هرج و مرج
چو نامردى از حدّ تجاوز كند * دل مرد حق حلقه بر در زند
پس از عفو بسيار و فضل و عطا * عدالت به غيرت فرستد لِوا
215
ز غيرتْ قضا ، كارفرما شود * مكافات را شحنه پيدا شود
به گاه مكافات حق مىشود * چو ميزان مساوى به هر نيك و بد
ندارد تخلّف عمل از جزا * بوَد از كمى كفّه پا در هوا
چو گردند خلق از هوى كامياب * كند مستشان بادهء ارتياب
ز توفيقشان بىنيازى دهد * به خذلانشان عشقبازى دهد
هامش
( 1 ) . اشاره به : [ يا من سبقت رحمته غضبه ] . ( 2 ) . اين بيت در حاشيه اما به همان خط متن آمده است .