ز هر خصم ظالم برآور دمار * به ايران ز ابر ترحّم ببار
ز گرد كدورت « دلم پاك كن » « 1 » * ز صهباى ذوقم طربناك كن
به جامم بريز از مى بىغمى * كه فارغ شوم از غم عالمى
زبانم ده از شعلهء شمع طور * به كامم بريز از شراب طهور
130
كه چون مست گردم از آن باده من * شوم بلبل گلستان سخن
كنم شرح هجران و درد نهان * كه گلزار ايران چرا شد خزان
ز اسباب خذلان و سوء القضا * كزو گشت ايران به زشتى فنا
كنم بىدروغ و خلاف و گزاف * بيانى ز دانش نه از اعتساف
كه شايد گروهى ز آيندگان * از او پند گيرند چون عاقلان
135
ز غفلت نسازند خود را چو ما * به دام مكافات و غم مبتلا
چو شد نظم اين نامه در سجن غم * مكافاتنامه نوشتش قلم
در سير و دور معركه سخن كسب [ ؟ ] خامهء آفاق گرد انفس . . . را گرم تكاپو ساختن پنبه غفلت از گوش مدهوشان . . . كشيدن . . . باختن « 2 »
به نام خداى مكافات كن * پياده ظفر بخش شه مات كن
خديو مدمّر كُن قوم لوط * كه مرّيخ قهرش « 3 » ندارد هبوط
خداوند كيهان و باران و ميغ « 4 » * طهارت ده خاك از آب تيغ
140
حكيم شفابخش كون از فساد * به اخراج اخلاط « 5 » اهل عناد
مداوا كن علت بدسران * به اسهال شمشير و دفع سنان
شفابخش جان از خناق نقار * به فصّادى خنجر آبدار
برآرندهء زهر از كام دهر * به حبّ گلوله به ترياق قهر
كشد سمّ طغيان ز جان شرير * هم از مهرهء مار پيكان تير
هامش
( 1 ) . آنچه در گيومه آمده در اصل ناخوانا بوده و حدسى است .
( 2 ) . پيش از كلمه باختن به اندازهء يك سطر ناخواناست .
( 3 ) . مريخ قهرش : كنايه از آتش قهرش .
( 4 ) . ميغ : ابر ، سحاب .
( 5 ) . اخلاط : اخلاط قوم ، كسانى كه از قوم نباشند و در آن گروه مداخلت كنند . اخلاط در اصل به اخلا چهارگانه معروف گفته مىشود .