چه اين ناقصان نه مرد و نه زن * خداناشناسان ابليس فن
نه از نوع انسان نه از جنس دد * ندانسته كارى به غير از لگد
نه عقل و نه فهم و نه دين و نه داد * نه آب و نه آتش نه خاك و نه باد « 1 »
چو « خواجهسرا » گشت فرمانروا * بگو خواجه را تا رود در سرا « 2 »
كار اين خواجگان رشوهگيرى براى انجام خواستهاى كسانى بود كه در پى دريافت موقعيت و مقام بوده و يا گرفتارى ديگرى داشتند :
گرفتند زرها ز شاه و گدا * ز انعام و از رشوه و از ربا
نموده حرام از پى مستحب * به دادند زرها به روم و عرب
كه حاجى و هم كربلايى شوند * به هم چشمى ، هم مرائى شوند « 3 »
گروه ديگر طايفهء « اطبّا » و در رأس آنان شخص حكيم باشى بود كه نفوذ ويژهاى در دربار داشتند . حكيم باشى بنا به شغل طبابت خود ، نفوذ جدى تا عميقترين نقاط دربار به ويژه در شخص شاه داشت . آنها از اين شغل خود ، براى گردآورى مال و منال تلاش فراوانى داشتند :
اطبّا چنان حاذق اندر مزاج * كه كردند دق از « خوش آمد » علاج
چنان ماهر اندر طمع جملهشان * كه بيمار را مىگرفتند جان
كفن دزد و حفّار ، هم مردهشور * به بيمار همراه تا قعر گور « 4 »
شاعر دربارهء نقش گمراهكننده حكيم باشى نسبت به شاه در تسليم شدن او تأكيد دارد . در اينجا از شاه به عنوان يوسف ياد شده و اين به تناسب اسير بودن شاه در دست افاغنه است :
ز ره برده آن يوسف باده را * به چنگال صد گرگ افتاده را
كه تاج و نگين را به افغان بداد * سرير سليمان به ديوان بداد « 5 »
اعضاى « دفترخانه » نيز از انتقاد شاعر ما ، مصون نماندهاند :
چه گويم ز كتّاب صاحب هنر * كه چون خامه بودند در اخذ و جرّ
ز لو بودشان كلك و دفتر مگر * كه هركس خورد آب خونش هدر
چه دفتر مگو بحر پراضطراب * كه هر فرد او بود شرح عذاب « 6 »
هامش
( 1 ) . بيتهاى ش 382 - 385
( 2 ) . بيت ش 954
( 3 ) . بيتهاى ش 392 - 394
( 4 ) . بيتهاى ش 395 - 397
( 5 ) . بيتهاى ش 407 - 408
( 6 ) . بيتهاى ش 419 - 421