تخطي إلى المحتوى الرئيسي

صفويه در عرصه دين ، فرهنگ و سياست ( فارسى ) — صفحة 1209

مساهمون:

ص١٢٠٩
گرد خويش فراهم آورد ؛ اما صفى قلى خان كه وارد خراسان شده بود ، از اقدام وى نگران شده و وى را به قتل رساند . « 1 » اين نيز حكايتى ديگر از تأثيرى است كه نزاع دو گروه اهل علم و اهل فقر و خرابى اوضاع داشته و دست‌كم ، فضاى اطمينان و اعتماد را از ميان برده است . نكتهء مهم تبديل شدن دعواى تصوّف و فقاهت به وسيله‌اى براى كوبيدن مخالفان و فشار بر آن‌هاست ؛ امرى كه مشابه آن در زمان‌هاى ديگر نيز ديده شده است ؛ آن‌گونه كه در دوره‌اى از تاريخ ايران در قرن چهارم هجرى و پس از آن ، هر مخالفى را به اتهام قرمطىگرى مىكشتند . قضيهء شيخ بهاء الدين استيرى ، همچنين نشانگر بىهمّتى و بىغيرتى حاكمان صفوى در اصفهان است كه انگيزهء لازم را براى دفاع از مردمى كه تحت تجاوزات خصمانهء ازبكان و افاغنهء ابدالى قرار داشتند ، ندانستند . طبعا چنين روحيهء بىعملى ، يكى از مهم‌ترين مسائلى بود كه مير ويس افغانى رهبر افاغنهء غلزايى را در انديشهء مستقل كردن قندهار از ايران انداخته و فرزندش محمود را به حمله به ايران وادار كرد . تقريبا تمام نوشته‌هاى مربوط به مير ويس و حضورش در اصفهان ، بر اين نكته تأكيد دارند كه او طى سالها اقامت در اين شهر ، كاملا مطمئن شد كه چنين دولتى توان ايستادگى در برابر يك حملهء قاطعانه ( و لو از سوى مشتى مهاجم افغانى كه فرسنگ‌ها راه را در كوير از قندهار تا اصفهان آمده باشند ) ندارد . مسألهء ديگرى كه مورد توجه ميرزا محمد خليل قرار گرفته است ، مشكلات مربوط به دربار و هيئت حاكمه است . رخوت و سستى ، عناد و دشمنى ، بىتدبيرى ، به ضميمهء ضعف شاه در تصميم‌گيرى ، عملا كارآيى را از دربار گرفته بود . وى با اشاره به امتياز فتحعلى خان داغستانى ، اعتماد الدولة وقت ( كه بعدها به دستور شاه سلطان حسين نابينا شد ) بر ديگران ، مىنويسد : . . . و هر چند فتحعلى خان نسبت به امراى ديگر كه فساد امزجهء آن‌ها از حد اعتدال بدر رفته بود ، بالنسبة در تدابير و كاردانى كمال امتياز داشت ، سر رشتهء امور ، نه به نحوى از دست به در رفته بود كه به تدبير او به اصلاح تواند آمد ، زيرا كه از پادشاه تا امراى ديگر همگى متفق السليقه بودند ، در راحت طلبى و جبن و از مقدمهء جنگ و جدل احتراز كردن و حسد بر يكديگر داشتن و مغلوب الغضب بودن و مطلق نظر در عواقب امور نداشتن ، چنانچه به سبب همين اخلاق ذميمه ، هيچ امرى از امور سلطنت پيشرفت نمىشد و هر تدبيرى كه وزير مىنمود قورچىباشى نقيض آن را مىگرفت و آنچه قورچىباشى ممهّد مىنمود ، وزير ، خلاف آن را صواب مىشمرد و پادشاه نيز طبيعت به علت تامّه داده به مصداق اين بيت :
هامش
( 1 ) . مرعشى ، همان ، صص 24 - 26