مىنمايد . در واقع ، زمانى شاه به عنوان مرشد صوفيان ، عدهء فراوانى فدايى از ميان قزلباشان داشت و به طور كلى لشكر قزلباش ، در اصل همگى چنين پيوند و بستگى را به سلطان داشتند . پس از تضعيف قزلباشان صوفى در زمان شاه عباس اول ، پيوند شاه با طرفدارانش تنها بر پايهء مفهوم عرضى و سنتى « سلطنت » در ايران قرار گرفت ؛ در اين شرايط ، گرايش مذهبى از تصوّف به تشرّع تغيير جهت داد و اين قدرت به فقيهان منتقل شد . از همين زمان بود كه تعارض سلطنت و فقاهت نيز در بطن جامعهء ايران به شدّت مطرح گرديد . طبعا از اين نظر كه از قدرت شاه كاسته شده بود ، ترديدى نمىتوان داشت . مهمتر آن كه سربازان گرجى و غيره جاى قزلباشان را گرفته بودند و اين سبب تضعيف قدرت نظامى دربار صفوى گرديد .
اگر مقصود قطب الدين نيريزى از آن نظريه ، همين باشد كه خرابى تصوّف و مبارزه با آن ، سبب ويرانى روابط شاه و قزلباش شد ، تا اندازهاى قابل قبول به نظر مىرسد . البته او به جنبهء ديگرى از اين ماجرا كه بعد خاص دينى دارد ، توجه كرده و آن اينكه صفويان در جريان فتنهء افغان ، عقوبت اين برخورد ناعادلانهء خود را با اولياء اللّه يعنى همان عارفان را چشيدند . در واقع چنين برخورد سختگيرانهاى ، صرف نظر از آنكه عقوبت الهى تلقى شود يا نه ، موجب بروز بىاعتمادى در جامعه ، رواج تعصّب و نفاق مذهبى و به جان هم انداختن گروههاى مذهبى در جامعه شده بود . اين آشوب و آشفتگى ، حميّت دينى مردم را تضعيف كرده و روحيهء بىعملى را در آنان تقويت كرده بود . از اين امر نيز نبايد غفلت كرد كه مخالفت و ضديت با تمايلات عارفانه ، جداى انگيزههاى مذهبى مىتوانست مربوط به برخى از گرايشهاى دنياگرايانهاى كه پيوندى با تهذيب اخلاق نيز نداشت ، باشد . كسانى نيز از نويسندگان معاصر ، بر اين تعصّب تأكيد كرده و آن را نشان بر عدم تحمّل انديشههاى ديگران توسط فقيهان دانستهاند . « 1 »
نگاهى به دورهء دويست و چهل سالهء حكومت صفوى مىتواند دگرديسى در انديشهء دينى را گذر از تصوف شيعى به تشرع فقاهتى نشان دهد ؛ در اين ميان ، تصوف جاى خود را با عرفان و فلسفه عوض كرد و به موازات رشد اخبارىگرى ، ابتدا عرفان و فلسفه ضربه ديد و پس از آن فقه مبتنى بر اجتهاد و اصول . تنها چيزى كه برجاى ماند يك نگرش اخبارى بود كه نه به ظواهر قرآن توجهى داشت نه چندان به عقل و استدلال پايبند بود و نه يك فقه استدلالى زنده را در اختيار داشت . عرفان و فلسفه نيز كه مطرود شده بود . در اينجا بود كه تقريبا بنبستى براى انديشهء دينى بوجود آمد و به نحوى دور زدن در اخبار و
هامش
( 1 ) . براون مىگويد كه از آثار اين حكومت رشد علوم شرعى و ركود علوم كمالى از قبيل ادب و عرفان بوده است ، نك : براون ، تاريخ ادبيات ايران ، ص 41