مىكوشد تا با بيان رواياتى دربارهء اسراف ، آنها را بر اين قبيل كارها تطبيق دهد . ( برگ 121 ) .
سوء عاقبت
اما خاتمهء كتاب دربارهء سوء عاقبت و خاتمت است كه اسباب چندى دارد . نخست آن حالتى كه سبب مىشود تا در دم مرگ ، شك و انكار قلب انسان را فرا گيرد ؛ و اين ناشى از عقايد نادرستى است دربارهء خدا و صفات خداوند در انسان هست . دوم ضعف ايمان است كه خود باعث تسلط دنياخواهى بر قلب انسان در هنگام مرگ مىشود . عامل سوم هم كثرت گناه است كه سبب غلبهء شهوات بر قلب انسان در وقت مرگ مىشود و طاعت الهى را از ياد مىبرد . ( برگ 123 ) .
عبد الحى مىنويسد : در همين نزديكى زمان ما ، بنّايى بود كه مرگش نزديك شده و سه روز و سه شب ، با اين كه آثار مرگ در او آشكار بود ، نمىمرد و در همان حال ، به تخيل آن كه بنّايى مىكند ، دست تكان مىداد و سر و صدا مىكرد . مادرش نزد يكى از مشايخ آمده و گفت : مىخواهم به خانهء ما بيايى و دعا كنى تا روح او از جسمش جدا شود . آن شيخ گفت :
دعا مىكنم كه بهبود يابد . مادر گفت : اين محال است ، چه آثار مرگ در او هويداست . شيخ به خانه آمد و وقتى آثار مرگ را ديد ، پرسيد : آيا فرزندت نماز مىخواند ؟ گفت : آرى . نزديك غروب خورشيد . شيخ نزد گوش آن شخص آمد و با صداى بلند گفت : اى فلانى ! اكنون وقت غروب خورشيد است ، كار را رها كن و مشغول نماز شو . بنّا ، كار را رها و شروع به خواندن نماز كرد . تكبيرة الاحرام را كه گفت ، مرد . ( برگ 124 ) .
حكايت ديگر آن كه ، ثقهاى نقل كرد كه زنى مرد و هر شب حيوانى شبيه بوزينه مىآمد و در جاى اين زن مىنشست . صاحبان اين خانه ، نزد همان شيخ رفتند . شيخ آمد و در آنجا نشست و حيوان را ديد . پرسيد : اين حيوان كى مىآيد و كى مىرود ؟ گفتند : اول شب مىآيد و اول صبح مىرود . شيخ گفت : اين علامت آن است كه آن زن ، مالى را در اينجا دفن كرده و چون به جمعآورى مال علاقهء شديد داشته و سعادت اخروى هم نداشته ، اين حيوان روح اوست كه اينجا مىآيد . آن محل را كاوش كردند تا مال يافت شد و پس از آن ، از آن حيوان خبرى نشد . ( برگ 124 ) بقالى را هم كه وقت مردن تلقين شهادتين مىكردند ، مرتب مىگفت : پنج تا ، شش تا ، چهار تا و مشغول حساب بود . و حكايت ديگر آن كه در زمان ما ، مرد عابدى بود كه مشغول عبادت بود و در بيشتر اوقات ، حديث ائمه عليهم السلام مىشنيد و حتى دم مرگ هم مىگفت : احاديث مرگ را برايم بخوانيد . با اين حال ، به خاطر اين كه امام جماعت بود ، مختصرى رياستى هم داشت . بعد از مرگ ، مرد مؤمنى ، حوضى ديد كه از آب پر بود و شخصى آب را با سطل روى زمينى مىريخت كه هيچ گياهى هم