( برگ 87 ) در ادامه ، با دفاع از ذكر ، فصلى مبسوط در اين باره بحث كرده است . در پايان اين بحث ، مطلبى از « بعض العلماء » در مذمت صوفيان نقل كرده كه به عينه سخنان فيض كاشانى در الكلمات الطريفة است .
گروههاى فريب خورده
عبد الحى در اينجا بر آن است تا شمار ديگرى از گروههايى را كه راه را گم كرده ، به كارهاى ناروا دست مىيازند ، معرفى كند . از نظر مؤلف ، جهات فريب اينان ، متفاوت است . گروهى ، منكر را معروف مىبينند ؛ مانند كسى كه مسجد مىسازد و از مال حرام آن را تزيين مىكند ؛ يا مانند برخى كارگزاران كه از روى ستم ، مالى را از رعايا مىگيرند و در بناى مساجد و رباطها و تعزيهء امام حسين عليه السلام و دادن به عالمان حرامخوار ، صرف مىكنند ، و تصورشان بر اين است كه اين كارها ، گناهان آنان را پاك مىكند . برخى هم ميان كار براى خود و كار براى خدا تفاوتى نمىگذارند ، مانند واعظى كه هدفش كسب وجهه است و در اصل ، نه براى خدا كه براى خود تلاش مىكند . برخى هم اهمّ را رها كرده ، مشغول به نوافل و مستحبات مىشوند ؛ كسانى هم لبّ را فراموش كرده ، به قشر و پوسته مىپردازند ، مانند كسى كه در خواندن نماز وسواس به خرج مىدهد و مخارج حروف را با زحمت ادا مىكند ، اما حضور قلب ندارد . برخى هم با خواندن قرآن خود را فريب داده ، گاه مىشود كه در شبانه روز قرآن را ختم مىكنند و كسانى با روزه گرفتن ؛ در حالى كه زبانشان از غيبت ديگران بازنمىايستد . برخى هم با رفتن به حج خود را فريب مىدهند ، اما از مظالم و ديوان قضا خارج نمىشوند و در پى كسب و روزى حلال نيستند . كسانى هم امامت مسجد يا شغل مؤذنى آن را دارند و اگر در وقت غيبتشان ، كسى نماز بخواند يا اذان بگويد ، بر مىآشوبند ؛ كما اين كه در روزگار ما چنين است .
محتسبانى هم هستند كه كارشان در ظاهر امر به معروف و نهى از منكر است ، در حالى كه غرض اصلى آنان رياستطلبى است . عالمان بىعمل هم فراوانند . برخى از اين عالمان كه خود را دور از اخلاق ذميمه مىپندارند ، در واقع گرفتار كبر و رياست و برترىطلبىاند و به عيبجويى از افراد هم طبقهء خود مىپردازند ؛ كما اين كه بيشتر ائمهء جمعه و جماعات روزگار ما ، مخصوصا آنان كه نزد سلطان و امرا مقرباند ، چنيناند . برخى نيز به علم كلام و رد مخالفان دل بستهاند و ايمان كسى كه اينها را نداند ، قبول ندارند . در همين زمان ما ، يكى از كسانى كه به دانش كلام مشغول بود ، درگذشت . مرد صالحى او را در خواب ديد كه در حالت نيكويى قرار دارد . علت را پرسيد . گفت : معلوماتى كه در دنيا كسب كرديم ، به كار ما نيامد . آنچه به كار آمد ، اخلاق خوبى بود كه در دنيا داشتم و همان موجب سعادت من شد .