دگر گرديده از معشوق گويا * خلاف وعده چون روزست پيدا
ز سر تا پاش شوخىها و تمكين * چو در الفاظ خوش مضمون و رنگين
به آن هر شيوه كز خوبى سپرده * به انگشت قلم يكيك شمرده
شبيه حلقههاى زلف و كاكُل * ز كام آرندهتر از بوى سُنبل
به هر سو طرح گيسو تا فكنده * شده تا هفت پشتِ مرده زنده
رقم گرديده چون دنبال ابرو * به وصفش تر زبان چشم سخنگو
جفاى تيغ مژگان را كشيده * كه چشم ناوك جورى نديده
كشيده آن چنان نظّاره را گرم * كز آن آتش گرفته پردهء شرم
چنان در چهره بنمودى رخِ كار * كه شد گلگون نگاه از رنگِ رخسار
نموده رشتهء نظم سخن را * نديده ديدهاى گرچه دهن را
ز لب ظاهر نموده چون شكر خند * شده ممزوج مغز پسته با قند
ز گوهر خوشنماتر در نگين دان * نهاده گر به روى حرف دندان
پياپى قطرهها از گوشهء لب * چكد از ديدن نارنجِ غبغب
برآيد يوسفى بىرنج اخوان * به احسن وجهى از چاهِ زنخدان
پى نظّاره در عين دويدن * هزار آهو به يك گردن كشيدن
چو پستانها عيان از لوح سينه * خيالات دلِ بىرحم و كينه
عيان مافىالضميرش غير انصاف * تمامى از بلورين حُقّهء ناف
قلم را بعد اين پا رفته از پيش * نبودستش خبر نقّاش از خويش
چه سازد چون كُنَد كِلك سخنگو * نمىگنجد چو اينجا يكسرمو
بجا باشد كند نقش از نشستى * رسانيدن به ساق پاش دستى
زهى نقّاش سحرآيين كه بنمود * سراپا آنچه از پا تا به سر بود
وصف شبيه عاشق و معشوق با هم
كنون بنگر كه چون با كِلك اعجاز * نموده رسم حُسن و عشق را باز
بود ربط تن و جان از چه عالم * كشيده عاشق و معشوق با هم
مجسّم صورت راز و نيازى * ز هر تمثال محمود و ايازى
سراپا كاوش دلهاى سنگين * كشيده هر كجا فرهاد و شيرين
عيان پاداش دين و حبّ دنيا * رقم گرديد چون يوسف زليخا
فزون از طول و عرض دشت و هامون * نمايان ناز ليلى عجز مجنون
غرض اينجا بدون حرفِ دعوى * ز صورت پى توان بردن به معنى