ز هر حوضيش بادا چشم بد دور * كزان جاريست چندين چشمهء نور
ز آب آن گوارايى و سردى * تراوش كرده چون همّت ز مردى
نگه گرديده از سيرش ز بس تر * فكنده ديده در نظاره لنگر
روان و صاف چون طبع هلالى * تمامى بحرِ اشعار زلالى
حلاوتبخش كام از سنگِ مرمر * كه اينجا جوش خورده شير و شكر
بود هر قطرهاش ز آن عذوبت * كه پيشش نيست كوثر را رطوبت
نشسته جابجا هريك مربع * به آب و روتر « 1 » از جنّات اربع
پى نظّارهء وضع زمانه * همه روى زمين را چشم خانه
تعريف نقاشى و نقاش كه شبيه هر چيزى را به چه نحو كشيده
ز نقاشى نموده صنعتى گل * كه مىآيد به گوش آواز بلبل
زبان خامههاى سحر پرواز * نگفته جز به حرف عين اعجاز
پى پرواز اگر ماليده روغن * چراغ عالمى را كرده روشن
وصف شبيه بزم قلم
قلم گرديده هرجا بزم گستر * شده گوش از صداى سازها كر
چو كوتاه و بلندِ مدّ تحرير * زهر سازى عيان صوت بم و زير
نموده نغمهها را جمله محشور * به صد آهنگ در يك تار طنبور
ز ديدن جرعهاى در دست ساقى * نماند هيچچيز از هوش باقى
چو چشم خوبرويان جام باده * ز خُم در نشأهبخشىها زياده
نموده شكل شادى و فرح را * كشيده چون صراحى و قدح را
توان كردن به پاى شيشهء مى * به يكدم راه عمر جاودان طى
بيان شبيه عاشق
ز عاشق صورتى هرجا كشيده * جهانى غوطهور در آبِ ديده
ز سيمايش عيان افغان و زارى * چو بر روى هوا ابر بهارى
چو انجم بر فلك پيوسته سيار * به هر عضويش داغ رشكِ اغيار
نموده علت خون جگر را * كشيده مدّ آه بىاثر را
تفصيل شبيه هر عضوى از اعضاى معشوق از سرتاپا كه نقاش كشيده
هامش
( 1 ) . كذا در اصل .