تعريف نجّارى و نجّار
نرانده بر زبان حرفى ز نجّار * كه آويزان شدى درها به ديوار
چه درها صافتر از شيشهء دل * تمام آئينهء احوالِ منزل
درون هر سرا هر چيز بودى * ز صافى بهتر از بيرون نمودى
در استحكام يك سر چون دل سخت * تمامى صلب و جوهردار و يك لخت
به رنگ پردهء دل صاف و رنگين * سراپا يككفدست نگارين
تفصيل شبيه آنچه سركار سفارش فرموده ، به چه كيفيت كشيده
شبيه هر چه فرمودى به نقّاش * همان را جلوه دادى در نظر فاش
اگر مىخواستى تمثال گلفام * گلابش مىكشيدى ز آب حمّام
و گر سيمين تنى تصوير مىخواست * به رخت خواب كارش مىشدى راست
گرش بودى تمنّا شبه گلشن * ز نسرينش شدى لبريز دامن
ز بزم باده گر مىگشت خرسند * نگشتى پاش هرگز بر زمين بند
رساندى هر خيالى تا به خاطر * همان ساعت بعينه بود حاضر
صفت اهتمام سركار به عملهء عمارت
ز اصرارش شدى بىشبه مزدور * به دستى گِل ، به دستى خِشت محشور
يكى روزانه را ده داده بس مزد * تمام شب نمودى گلكشى دزد
رسانيدى به جايى كار گِل را * كه خوردى كيمياگر خون دل را
ميسّر بود تحصيل مطالب * برون چون آمدى خشتى ز قالب
زهى سركار حكمت كار دانا * كه فردوسِ چنين كردى مهيّا
از آن در هر كمالى هست كامل * كه شه را بنده است از جان و از دل
بود در بندگى ممتاز اقران * چو شاهنشاه دين از پادشاهان
ببايد رونق روى زمين را * غلامى اين چنين ، شاهى چنين را
مدح و ثناى بندگان شاهنشاهى ظل اللهى
سر شاهان خديو ملك اقبال * به فرمانش روان روز و مه و سال
فروغ آفتاب دولت و جاه * سپهر سلطنت سلطان حسين شاه
شه والانسب داراى اعظم * چراغ دودمانِ نسل آدم
به حق شايستهء فرمانروايى * چو پيغمبر به احكام خدايى