به عهد دولتش از جوش همّت * نباشد هيچكس را هيچ حاجت
چنان خلق از غنا دارند مايه * كه حاجت نيست طفلان را به دايه
سحاب جودش از يك قطره ريزش * محيطى بر محيطِ آفرينش
ز حفظش گر بيابد شعله نيرو * در آرد باد صرصر را به زانو
به بال قوّتش سرگرم پرواز * كبوتر بچهها در بيضهء باز
نموده از هواى عدل پيشه * چو رگ در سنگ خارا شيشه ريشه
نهد از عجز بر نقش پِيَش . . . رو * ز بس ترسيده چشم شير از آهو
به استهزاء كشد رندانه در پيش * به عهد طبع شوخش گرگ را ميش
كلامش نيست جز حرف مروّت * همين دالست بر عين عدالت
كند چون عزم تعمير دلى را * ببخشد عالم آبوگلى را
به فرمان چنين فرمانروايى * تواند شد به پا اين سان بنايى
كه يك سر شهرياران و شهانش * چنين سازند وقفِ آستانش
كنون نيكو بود از عام و از خاص * دعاى اين چنين شاهى به اخلاص
ز تاريخ بنا هم ناگزير است * كه كلك بندگى را دستگير است
پى تاريخ گفتا صدق نيّت * مكان دولت و جاى سعادت ( 1106 )
الهى تا بناى دهر برپاست * اثر از گردش افلاك پيداست
بود اين شاه دين را جاودانى * به بخت پادشاهى كامرانى
هو ، لراقمه
بوده تا گردون ، مدارش بر نقيض مدعاست * رو اگر خواهى كند دنيا علاجش پشت پاست
عاقبت رفتيم و خود را در ره او سوختيم * تا بداند آنچه مىآيد ز ما بوى وفاست
جنّت اى ناصح به كار من نمىآيد برو * غير كويش هر كجا باشم نمىدانم كجاست
له
آنچه از اوج جفا در راه او بر ما گذشت * خارِ پا گام نخست از چشم خون بالا گذشت
هر كف خاكيش مجنوبى ز غم فرسوده است * ناقهء بىمحملى گويا از اين صحرا گذشت
شوق استقبالم . . . « 1 » زمان را پيش برد * همچو دى از وعدهء امروز او فردا گذشت
ز آتش جانسوز دل يك شعله شد مدّ نگاه * گرم با غير آمد و از پيش چشم ما گذشت
پارههاى دل درست از ديده آمد بر كنار * خورد بر هم تا شكست اين كشتى از دريا گذشت
هامش
( 1 ) . يك كلمه سياه شده است .