تعليم اصحاب خود مىنمودند .
ديگر دعواى اين نمودهايد كه ما حبّ جاه و رياست داريم . به هر حال بفرماييد كه از كجا بر شما معلوم شد ؟ اگر از راه كشف معلوم شده باشد ، زينهار كه ديگر بر كشف اعتماد مكنيد كه بر خلاف حق و واقع خبر مىدهد ؛ و در واقع اگر چنانچه حبّ رياست بر نفس ما غالب مىبود ، مىبايست كه گفتگو از بطلان حلّاج و بايزيد ننماييم و عالمى را به گفتگوى خود نيندازيم ؛ چرا كه اكثر عوام فريب اين طايفه خوردهاند و مست محبّت ايشان گرديدهاند . « 1 »
عزيزا ! غلطهايى كه در اين رساله نمودهايد ، دليل واضح است بر بطلان كشف شما ؛ چرا كه كسى كه امور سماوى و ارضى بر وى منكشف شود ، اين مقدار نامربوط نمىگويد ، و اللّه يهدى من يشاء الى صراط مستقيم .
ديگر ماتن [ قمى ] در جواب محشى [ مجلسى ] كه فرمودهاند : در چنين زمانى ، اگر ما و شما مىبوديم ، زياده بر اين تقيّه مىكرديم ، مىگويد : گوييا حضرت آخوند را اين مطلب افتاده كه حاشيهء اين رساله را همه جا سياه نمايد و اگر نه اين همان گفتگويى است كه پيش از اين كردند و جواب از آن داديم ؛ و اللّه يهدى من يشاء الى صراط مستقيم .
ديگر ماتن [ قمى ] مىگويد : خدا گواه است كه ما مردمان را به ضلالت نمىاندازيم ، بلكه مردمان را به راه حق كه طريق اهل بيت نبوّت است ، راهنمايى مىكنيم و گوييا كه تابعان حلّاج و بايزيد طريق اهل بيت عليهم السلام را ضلالت مىدانند و ترويجش را اضلال مىشمارند و اگر چنانچه خواهى كه اندكى از سواد ما را بدانى ، بايد كه رسالهاى را كه در امر بين الأمرين نوشتهايم ، « 2 » مطالعه نمايى ؛ و اگر چه فهميدن همهء مطالب آن گوئيا شما را ميسّر نيست ، و ليكن آن قدر توانيد فهميد كه به بىانصافى و بىشرمى و بىحيايى و بىادبى خود اعتراف نماييد ؛ اگر چه تابعان حلّاج و بايزيد را انصاف و قوّت انفعال كمتر مىباشد ؛ و اللّه يهدى من يشاء الى صراط مستقيم .
فصل اول از باب نوزدهم : ماتن [ قمى ] در اصل رساله مىگويد : دليل ديگر آن كه از كتابها و گفتگوهاى ايشان معلوم مىشود كه ايشان كسى را بد نمىدانند و صلح با كل كاينات كردهاند ، بلكه ابليس را كه خدا و رسول مذمّتش بسيار نمودهاند ، اين طايفه او را به غايت دوست مىدارند ؛ و از ابن ابى الحديد سنّى نقل شده كه در شرح نهج البلاغه گفته كه احمد غزالى از طوس به بغداد آمد و در آنجا وعظ گفت و طريق منكرى در واعظى پيش گرفته و تعصّب ابليس مىكشيد و مىگفت كه او سيّد موحّدين است ؛ و روزى بر منبر گفت :
هامش
( 1 ) . اين اعتراف ، نشانگر دامنهء نفوذ تصوف در ميان عامهء مردم در اوائل نيمهء دوم قرن يازدهم هجرى است .
( 2 ) . دربارهء اين رساله ، پيش از اين توضيح داديم .