هرمزان را هم نماييم » . ( ص 63 ) . سپس دربارهء اسلام هرمزان بحث كرده كه اصرار امام على عليه السلام بر قصاص عبيد الله ، نشان مىدهد كه هرمزان كافر نبوده بلكه مسلمان بوده است ( ص 65 )
سپس به تناسب ، حكم قاضى حنفى حكايتى را از يك قاضى سنى كه در آذربايجان پيش از صفوى رخ داده و از قصههاى رايج ميان مردم بوده نقل مىكند كه البته شباهت به طنز دارد . مردى در شهرى مىبيند كه كسى را زنده در تابوت گذاشته براى دفن ، به سوى قبرستان مىبرند . همان مرد باز مىبيند كه شخصى را براى قصاص مىبردند در حالى كه فرياد مىزد من جولاه - بافنده - هستم و فلان آهنگر قتل كرده ، چرا مرا قصاص مىكنيد ؟
مرد مزبور ، با شگفتى به سراغ قاضى شهر مىرود و دربارهء اين دو مورد پرسش مىكند .
قاضى مىگويد : اما مورد اول ، اين مرد سفر رفته و دو نفر شهادت دادند كه مرده است و محكمه نيز همسر او را به عقد ديگرى درآورده . اكنون آمده مدعى زنش مىباشد . از آنجا كه در محكمه مرگ او به ثبوت رسيده ، او را مىبرند كه دفن كنند . در مورد دوم نيز قاضى مىگويد : اين درست است كه آهنگر قاتل بود ؛ اما چون ما در اين شهر ، تنها يك آهنگر داريم اما جولاه فراوان ، گفتيم كه جولاهى را بجاى آهنگر قصاص كنند . ( ص 67 - 68 ) .
ادامه اين مطلب در نسخهء اصل افتاده است . اما به نظر مىرسد كه دنبالهء آن در نسخهء دوم ( برگ 16 ر ) آمده باشد . در اين نسخه نيز مطلب ناقص آغاز مىشود ؛ چون مطلب با آنچه در برگ پيش به حسب صحافى موجود آمده ، سازگار نيست . به هر روى افندى ، مثالهايى از قضات و پيشنمازان حنفى مىزند . از جمله اينها حكايت پيشنمازى است كه برخى مريدان براى او شراب مىآوردند و يكبار « از راه طعن و آزار وى ، پرده از روى كار و كردهء خود برداشته ، مىگويند كه در اين مدت ، هر شرابى كه ما به تو داده بوديم ، در هريك من ، مبلغها آب داخل كرده ، پيوسته شرابهاى آبكى بلكه نصف آب و نصف شراب هميشه به جهت تو مىآورديم . حضرت پيشنماز نيز در مقابل ايشان از باطن امر خود كشف نموده ، در جواب ايشان مىفرمايند كه خدا هم مىداند كه من نيز درين عرض مدت كه پيشنمازى شما را مىكردهام ، هميشه بىوضو نماز خود را بجاى مىآوردم ، اين خود به كم آن حساب خواهد شدن » .
حكايت ديگر آن است كه « در بعض بلاد آذربايجان » در روزگار تسلط سنيان ، مردى را ديدند كه « بر بالاى منارى كاغذى در دست داشته از روى آن كاغذ اذان به جهت مسلمانان مىگويد » . شاهد از كسى در اين باره سؤال مىكند . او مىگويد از اين مسئله تعجب نكن ؛ بيا به خانهء قاضى شهر برويم . وقتى به خانهء قاضى رفتند و به او سلام كردند ، قاضى مدتى « دست به زير مسند قضاى خود نموده » پس از جستجوى فراوان « آخر الامر پارچهء كاغذى
صفويه در عرصه دين ، فرهنگ و سياست ( فارسى ) — صفحة 449
مساهمون: الشيخ رسول جعفريان
ص٤٤٩