دنبالهء بحث از فيروز و اسارت او
افندى بار ديگر به دنبال كردن بحث اصلى پرداخته كه خبر فتح ايران و اسير شدن فيروز است كه در سهم مغيرة بن شعبه افتاده است . افندى مىنويسد كه فيروز « ملقب به ابو لؤلؤ و اصلش صقلبى بوده » پس از آن از سمعانى در الانساب نقل كرده كه اين اسم مربوط به مكانى است و صقالبه منسوب به آنجا هستند و اصلشان به صقلب بن لنطى بن يافث بن نوح برمىگردد و بعد هم افندى مىافزايد :
« به گمان اين بىبضاعت ، مراد به صقالبه همان طايفهاى است از جماعت كفار كه مردم ايشان را الحال قلمقاق مىگويند » . به هر روى ، مغيره پس از آن ، فيروز را به كار كردن واداشته و روزانه نيماشرفى از او مىگرفت . ( برگ 62 - 63 ) . معالاسف نسخهء اصل نيز در اينجا ناقص شده و ادامه مطلب در برگ بعد دربارهء انتقادات مير مخدوم از جشن بابا شجاع الدين در كاشان است كه در جاى ديگر به آن پرداختهايم .
كشتن هرمزان و همسر ابو لؤلؤ و فتواى يك قاضى حنفى و چند حكايت
پس از آن باز به سراغ خبر فيروز و كشتن خليفه بازگشته مطالبى از كتاب حديقة الناضرة و حدقة الناظرة كه نام ديگرش عقد الدرر فى بقر بطن عمر است ، - و ترديد دارد كه از شيخ على كركى است يا پسرش شيخ عبد العالى « 1 » - دربارهء ابو لؤلؤ و چگونگى كشتن عمر نقل كرده است . بر اساس اين خبر ، ابو لؤلؤ پس از كشتن خليفه و شمارى ديگر با « سيخچه كارد » - كه الحال نيز آن را عمركش مىخوانند - خود توانسته است از دست مردم فرار كرده و نجات يابد . پس از آن از طبقات ابن سعد و شرح الآثار طحاوى ، روايت كشتن هرمزان و جفينه و دختر كوچك ابو لؤلؤ را توسط عبيد الله بن عمر نقل كرده است . ( ص 58 - 59 ) به دنبال آن مطلبى را از شيخ سعد الدين حنفى ديرى مصرى قاضىالقضات حنفيه سنيان ولايت مصر نقل كرده - و البته نام رساله را نياورده است - كه در رسالهاى كه دربارهء « جايز بودن حبس و تأديب نمودن مردمان بلكه قتل و كشتن مسلمانان حسب الشرع به محض تهمت و گمان و خيالات و به مجرد قصد نظم و نسق ولايات تأليف كرده » همان داستان را آورده و تأييد كرده است . ( ص 60 ) . پس از آن به انتقاد سخت از كار عبيد الله بن عمر و سخنان قاضى حنفى پرداخته كه چطور از كار غلط عبيد الله حكم فقهى استنباط كرده ( ص 61 - 62 ) و نيز از عثمان انتقاد كرده كه در برابر اصرار امام على به قصاص عبيد الله ، گفت : « چون ديروز عمر كشته گشته پس ديگر صورت ندارد كه ما امروز از عبيد الله پسرش نيز قصاص خون
هامش
( 1 ) . پيش از اين دربارهء اين كتاب سخن گفتيم .