تخطي إلى المحتوى الرئيسي

صفويه در عرصه دين ، فرهنگ و سياست ( فارسى ) — صفحة 393

مساهمون:

ص٣٩٣
كوتاه دارند و اجتناب از دختر رز « 1 » كه مادر همهء فتنه‌هاست ، واجب شمارند ، عقل و هوش را كه سلطان مملكت تن و فرمانفرماى اقليم بدنند ، مغلوب سرهنگ طبيعت نسازند ، و چشم و گوش را كه زبدهء تركيب اجزاى انسانى و عمدهء قواى هيولانىاند ، خس‌پوش خواب غفلت و مستى نسازند ، و خوش و ناخوش چاشنى بادهء خوشگوار از كار به در كنند ، و به كام و ناكام هواى اين آتش آبدار از سر ، بنا بر اشارت مضمون بشارت آيين
إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ التَّوَّابِينَ وَ يُحِبُّ الْمُتَطَهِّرِينَ
« 2 » به ماء طهور توبه ، لوث معصيت از دامن عبوديّت فروشويند ، و به آب چشم اعتذار نقطهء سيه‌كارى از صفحات صفحهء رخسار اعمال بزدايند . شبها به روغن اشك ندامت چراغ استغفار بيفروزند ، و به برق آه حسرت خرمن‌هاى گناه درهم سوزند .
چند باشى ز معاصى مزّه‌كش * توبه هم بىمزه‌اى نيست بچش
شرف صدور يافته ، و عزّ ورود پذيرفته ، غلامان چابك دست چالاك و چاكران قوى پشت بىباك ، كمر امتنان بر ميان بسته ، بناى ميكده به آب رساندند ، و پير مغان را خانه‌خراب نشاندند ، و سراپاى خم درهم شكستند و دست و گردن سبو را بر يكديگر بستند .
به ميخانه در سنگ بردن زدند * كدو را نشاندند و گردن زدند
خم آبستن خمر نه‌ماهه بود * در آن فتنه دختر بيفكند زود
از بس ساغر و مينا بر سنگ زدند ، دل سخت خارا از شيشه نازك‌تر شده ، و از بس بادهء حمرا بر زمين ريختند ، لعل ياقوت با خاك راه برابر ؛ دوران جام به آخر رسيد ، و پيمانهء صراحى پر گرديد ، جوش و خروش شيشه فرونشست ، گرمى بازار صبوحى در هم شكست ، خمار شراب دردسر برد ، و طفل حباب در چشم و دل پياله مرد . رندان باده نوش كه عمرها بود با پيمانه ، پيمان درست كرده بودند ، و به پير ميخانه ايمان آورده ، دست بيعت به سبو داده و بر سر خم سوگند ياد نموده ، اكنون رشتهء دوستى با سبحه چنان پيوند كرده‌اند كه يك مو در ميان نگنجد ، و با سجاده‌كشى چنان خو گرفته‌اند كه ترازوى انديشه بر نسنجد . حريفان پياله زن كه يك زمان از سر پل بر نمىداشتند و يك لحظه از نظارهء افواج امواج ديده بر نمىگرفتند ، اين زمان در مساجد از آب چشم شب‌زنده‌داران بوريا مانند زنده‌رود موج زنانست و طاق محراب با
هامش
( 1 ) . به معناى بنت العنب . ( 2 ) . بقره ، 222
صفويه در عرصه دين ، فرهنگ و سياست ( فارسى ) — صفحة 393 | الشيخ رسول جعفريان