نوشيدن شراب گناه بزرگى محسوب مىشود ، ولى آنها اظهار مىكنند كه شاه از اين قانون مستثنى است و اختيار نوشيدن دارد و حتى كسانى هم كه سلطان به آنها دستور مىدهد شراب بنوشند ، مرتكب هيچ گناهى نمىشوند . « 1 »
در اين باره گزارش محمد ابراهيم بن زين العابدين نصيرى از وقايع ذىحجهء سال 1105 و 1106 ، كاملترين گزارشى است كه در اختيار داريم . وى پس از آن كه اخبار مربوط به دفن شاه سليمان صفوى را آورده ، نخستين بحث تاريخى خود را در قالب همان نثر مصنوع آن روزگار ، ماجراى امر به معروف و نهى از منكر عنوان مىكند . وى اشاره مىكند كه بحث از اين مسئله ، در همان خطبهاى كه علامهء مجلسى در روز جلوس شاه ايراد كرد ، به ميان آمد . در آنجا ، به صراحت اشاره شد كه در روزگار شاه سليمان چندان به اين مسئله اعتنايى نمىشده است :
در روز اول جلوس ميمنت اقتران ، در اثناى موعظه و مكالمهء مقتداى علماى دوران ، مولانا محمد باقر مجتهد الزمان ، اشكال اجراى اوامر و نواهى مالكالملك مستعان و ترويج مذهب و ملت پيغمبر آخر الزمان ، در اين اوقات و احيان ، به سبب عدم اعتنا و بىدماغى نواب طوبى آشيان قدس مكان و شيوع فسوق و مناهى و عصيان و كثرت جنود ابليس و شيطان ، معروض ضمير انور آن پادشاه گيتىستان و مقروع سمع اشرف آن پادشاه پادشهنشان گرديد . « 2 »
البته در متن خطبهاى كه علامهء مجلسى در اين مجلس ايراد كرده ، اشاره به اين مسئله نشده ؛ اما از تصريح نصيرى روشن است كه جداى از آن ، صحبت از اين مورد شده است . نتيجهاى كه از مذاكرات گرفته شد ، آن بود كه شاه فرمانى در اين باره صادر كند تا به مرور بساط شرابخوارى و ساير فسادها برچيده شود . اينجا بود كه « فرمان قضانشان و حكم قدر توأمان ، در كمال تهديد و تأكيد ، مشتمل بر نهايت انذار و وعيد ، بر شكستن خمخانه و ريختن شيشهها و پيمانه و بستن در مصطبهها و گسستن نظم ميكدهها و از رونق انداختن شيرهخانهها . . . شرف نفاذ يافت » و نتيجه آن شد كه همه جا « از ريختن خون اجساد خمهاى سربسته و شكستن كوزههاى دست به گردن بسته » پر شد .
سپس نصيرى بخشى از فرمان شاه را آورده است :
. . . امروز كه آغاز طلوع طليعهء شارق مملكتگيرى و به دو ظهور كوكبهء كوكب سلطنت عظمى است ، عقل دوربين و رأى رزين را طريقهء صواب آن مىنمايد كه به شيوهء كريمهء آباى سلف - عليهم كرائم التحف - در اجراى اوامر و نواهى
هامش
( 1 ) . گزارش سفير كشور پرتغال در دربار شاه سلطان حسين صفوى ، ص 56
( 2 ) . نصيرى ، دستور شهرياران ، ص 35