تخطي إلى المحتوى الرئيسي

صفويه در عرصه دين ، فرهنگ و سياست ( فارسى ) — صفحة 386

مساهمون:

ص٣٨٦
به آن رند افتاده در پاى جام * نه با ننگ كارش نه پرواى نام . . .
به مهر و محبّت ، به جور و جفا * به حق مروّت ، به عين صفا
كه ساقى شيرين دهن را بگوى * كه رنگ كدورت به باده بشوى . . .
بيا ساقى اى سرو بستان من * گل جعفرىِ گلستان من
كزان لب مى بىخمارم بده * نشان مى از چشم يارم بده . . .
بيا دست از اين عالم دون بشوى * بكش پاى دل از ره جستجوى
به نظر مىرسد كه وى در عين همراهى با فرمان شاه ، در قالب استعارات و كنايات ، باز به مى خوردن اشاره مىكند ، اما اين بار ، مى ، نه به معناى لغوى آن بلكه اصطلاحى عارفانه است . سمنانى اشعارى نيز در ستايش عوض بيك آورده كه در آنجا نيز به همين روال از قدغن شراب سخن گفته است :
خواستم صبحدم از ساقى گل پيراهن * چون رخ دلكش او بادهء صافى روشن . .
همچو زهاد رياپيشهء ناخوش گفتار * چين بر ابرو زد و زد بانگ به هيبت بر من
كه دگر حرف مى و جام مياور به زبان * كه ز خون سرخ كنندت چو صراحى گردن
گر تخيّل كند امروز كسى رنگ شراب * چون چنار افتدش از خويشتن آتش به بدن
گر دلى مورد فكر مى گلگون گردد * گردد از ترس چو غربال مشبك در تن
كند ار ديده به مى سرخ حرامى غافل * شودش ديده ز تير مژه چون پرويزن . . .
نام مى گر به زبان كس گذراند از سهو * مىشود شعلهء سوزنده زبانش به دهن
ز استماع سخنش جوش برآورد دلم * بود نزديك كه آتش فتدش بر خرمن
گفتم اى لاله‌رخ اين شيوه كى آموخته‌اى * نيست رسم تو دل دردكشان آزردن
هرچه از ناز كنى خان به قبولش نازد * هست طرز دگر امروز تو را آشفتن « 1 »
صائب تبريزى شاعر ديگر اين دوران كه از غزل‌سرايان بنام و ستايشگران شاه عباس دوم است ، قطعه‌اى در حكايت منع شراب انشا كرده است . متن آن بسيار زيبا و خواندنى است : ملخص كلام آن كه ( غرض از تحرير اين پريشان رقم آن كه ) در اواخر شهر رمضان فرمانى از جانب نواب سكندر مكان مشتمل بر منع شراب و آزار شراب‌خوارگان رسيد و رندان باده‌نوش را كه آمادهء اين معنى شده بودند كه با مشاهدهء ( ابروى ) هلال عيد ، به دست سبو بيعتى تازه كنند و با سبزته گلگون شيشه دست در گردن كرده ، چهرهء زعفرانى را ارغوانى سازند ، ( از استماع اين خبر وحشت اثر ) دست تحيّر كشيده ، انگشت تأسف گزيدن گرفتند و به آب
هامش
( 1 ) . مجموعهء شمارهء 14149 ، برگ 152 - 160
صفويه در عرصه دين ، فرهنگ و سياست ( فارسى ) — صفحة 386 | الشيخ رسول جعفريان