براى سادات ، منصب نقابت يكى از مهمترين مناصبى بود كه از اوايل قرن چهارم به اين سو ، همچنان برقرار بوده است . اين منصب پيش از صفويه وجود داشت و در اين دوره نيز همچنان برقرار بوده و نقبا از ميان سادات برجسته ، از سوى شاه تعيين مىشدند . شرححال برخى از آنان را اسكندر بيك در شرحى كه دربارهء سادات شهرها در دورهء طهماسب داده ، آورده است . « 1 » براى نمونه دربارهء مير غياث الدين محمد مير ميران كه از اجلّهء سادات حسينى اصفهان بوده است ، گفته شده است كه « منصب والاى صدارت و نقيبالنقبائى » را داشته است . « 2 » معالاسف سازمان نقابت در دورهء صفوى آن چنان كه بايد و شايد استوار نبوده است . به همين دليل تشكيلات نقابت به رغم آنكه در بلاد عربى و عثمانى محفوظ مانده ، در ايران جايگاهى ويژه نيافته و در چند دههء اخير بلكه سدهء اخير ، كاملا از ميان رفته است .
در واقع ، تنها در دورهء نخست صفوى به اين منصب بها داده شد ، اما در دورهء دوم ، به رغم اعتناى به سادات ، اثرى از منصب نقابت به صورت رسمى ديده نمىشود .
گفتنى است كه القابى براى هريك از علما در ابتداى نام آنان ياد مىشد كه برخى به مرور رسميت بيشترى يافت . پيش از اين اشاره به تعبير مجتهد الزمانى كرديم كه به نوعى به معناى مجتهد اعلم بوده است . تعبيرهاى « علامى ، فهامى » نيز در شمار القابى بوده است كه براى مجتهدان برجسته به كار مىرفته است . در برخى از فرامين از لقبى با عنوان مرتضى ممالك اسلام ياد شده و جايى هم دربارهء مير ميران يزدى آمده است كه « و ملقب به مرتضى ممالك اسلام » و مرجع خاص و عام آن « بقعهء مينونظام بود » . « 3 »
منصب خليفة الخلفاء
يكى از مناصب مهم مذهبى در عصر تسلط خانقاه شيخ صفى و سپس دورهء نخست سلاطين صفوى ، منصب خليفةالخلفايى بود كه به چهرهء برگزيدهء صوفيان وابسته به اين خانقاه كه گاه وظيفه دعوت را در ساير بلاد عهدهدار بودند ، داده مىشد . مرور بر متونى تاريخى عصر نخست صفوى ، به ما نشان مىدهد كه عنوان خليفه تا چه اندازه ميان چهرههاى برجسته وابسته به خانقاه در مناطق مختلف رايج بوده است . خليفة الخلفاء سرپرستى اين خلفا را بر عهده داشته است .
طبعا هر اندازه از دامنهء نفوذ تصوّف در دربار صفوى كاسته مىشد ، اهميت اين منصب نيز فروكش مىكرد . با اين حال ، تا روزگار شاه سلطان حسين ، و به رغم تمامى
هامش
( 1 ) . اسكندر بيك ، همان ، ج 1 ، ص 151 - 153
( 2 ) . واله ، همان ، ص 413
( 3 ) . واله ، همان ، ص 413