تخطي إلى المحتوى الرئيسي

صفويه در عرصه دين ، فرهنگ و سياست ( فارسى ) — صفحة 219

مساهمون:

ص٢١٩
شيخ الاسلامى و وكالت حلاليات و تصدّى امور شرعيهء معمورهء جنّت‌نشان دار السلطنهء اصفهان » را عهده‌دار شد . « 1 » چنين چيزى به نظر بعيد مىنمايد كه شيخ بهايى پس از درگذشت پدر زنش به اين منصب رسيده باشد . پس از درگذشت شيخ بهايى در سال 1030 به طور طبيعى موقعيت وى در اختيار ميرداماد قرار گرفته است ؛ شاهد آن كه ، در جريان بر تخت‌نشينى صفى ميرزا وى نقش مهمى در به تخت نشاندن او داشت . « 2 » در واقع ، در هر دوره ، صرف نظر از شيخ الاسلام رسمى ، شمارى از فقيهان و عالمان برجسته ، در دربار رفت و آمد داشتند و در اصطلاح مورخين « در اردوى معلى » بسر مىبردند . نمونهء اين افراد در زمان شاه عباس اول ، همين ميرداماد بود كه اسكندر بيك درباره‌اش مىنويسد : « در زمان نواب سكندرشأن به اردوى معلّى آمد » . « 3 » اين قبيل فقيهان ، به عنوان مرجع فقهى ، كارشان صدور فتوا بوده و ساير فقها به فتواى آنان عمل مىكردند . اسكندر بيك همان‌جا مىافزايد : « و فقهاى عصر ، فتاوى شرعيه را به تصحيح آن جناب معتبر مىشمارند » . « 4 » در دورهء طهماسب ، در شهرهاى ديگر نيز افرادى با عنوان شيخ الاسلام حضور داشته‌اند . يك نمونه شيخ حسين بن عبد الصمد ( م 982 ) پدر شيخ بهايى بود كه مدتى در هرات منصب شيخ الاسلامى داشت و رسالهء العقد الطهماسبى را به نام شاه طهماسب نگاشت . « 5 » وى كه از شاگردان و همراهان شهيد ثانى بود ، پس از شهادت استاد به اصفهان آمد . با ورود وى به اصفهان ، شيخ على منشار كه شيخ الاسلام اين شهر بود ، خبر آمدن او را به شاه طهماسب داده و شاه از وى خواست تا به قزوين برود . وى به قزوين وارد شد و سخت مورد احترام شاه واقع گرديد . هفت سال در آنجا بود ؛ پس از آن منصب شيخ الاسلامى مشهد به وى داده شد و در آنجا اقامت گزيد . به دنبال آن ، براى ترويج تشيع در هرات كه شمار سنيانش زياد بود ، عازم اين شهر شده و مدت هشت سال در آنجا به انجام وظايف شيخ الاسلامى پرداخت . پس از آن از شاه اجازه حج گرفته و در بازگشت از حج ، در بحرين اقامت گزيد و همان‌جا درگذشت . « 6 » وى نقش مهمى در ترويج نماز جمعه در ايران داشته است . « 7 »
هامش
( 1 ) . واله ، همان ، ص 435 ( 2 ) . خواجگى ، خلاصة السير ، ص 38 ( 3 ) . در خلد برين ، ص 418 تعبير درگاه معلى به جاى اردوى معلى ياد مىشود . ( 4 ) . اسكندر بيك ، همان ، ج 1 ، ص 147 ( 5 ) . افندى ، همان ، ج 2 ، ص 111 ( 6 ) . افندى ، همان ، ج 2 ، صص 119 - 120 ( 7 ) . واله ، همان ، ص 433