اين بابت نموده ، بنا بر توجه خاطر عاطر شرعآرا و تعلق خاطر ضمير خورشيد ضياء به اعلاى اعلام شريعت غرّاى نبوى و ارتفاع ملت زهراى مصطفوى ، شفقت و مرحمت شاهانه شامل حال شريعت پناه مشاراليه فرموده ، مجددا مناصب و مهمّات مذكوره را بلامشاركت غير به دستور ، شفقت و عنايت فرموديم كه من حيث الانفراد و الاستقلال به امور مذكوره و لوازم آن قيام و اقدام نموده ، مساعى جميله به ظهور رساند .
سادات عظام و ارباب و اهالى و اصحاب و رعايا و سكنهء لاهيجان و ديلمان و محال مذكوره و توابع ، امور مزبور را به دستورى كه قبل از اين به شريعت پناه مفوّض و مرجوع بود ، به همان دستور به مومى اليه متعلق دانسته ، احدى را به دو شريك و سهيم ندانند و چون در حكم اشرف و امثلهء مذكور مرقوم گشته كه متقاضيان و قضات جزو خود را به عزل او معزول و به نصب او منصوب دانسته ، اگر حكم و مثالى در اين بابت گذرانيده باشند ، بدان مستند نگردند ؛ و چون تنقيح مرافعات شرعيه به او متعلق است ، احدى دخل ننموده و مخصوص او دانند . متقاضيان و قضات جزو خود را به عزل او معزول و به نصب او منصوب شناخته ، موافق حكم و امثله مذكور عمل نمايند .
وزير و حاكم و كلانتر و عمّال محال مذكور دست تصدّى و شرعى شريعت و افادت پناه مشاراليه را در امور مذكور قوى دانسته ، اعزاز و احترام و تقويت و تمشيت او بجاى آورده احدى را [ دخل ] در امور مذكور ندهند و امداد و اعانت شرعى لازم دانسته و از جوانب بر اين جمله روند و هرساله حكم مجدد طلب ندارند و چون پروانچه به مهر اشرف رسد ، اعتماد نمايند . « 1 »
حكم بالا در سال 1034 توسط شاه عباس نوشته شده است . چهارده سال بعد ، شاه صفى حكم قاضىالقضاتى همان ديار را براى برادرزادهء قاضى يادشده ، نوشته است . « 2 »
منصب شيخ الاسلامى در دورهء آغازين صفوى
تا آنجا كه به عنوان شيخ الاسلام مربوط مىشود ، چنين اظهار شده است كه از اواخر قرن چهارم و بيشتر در قرن پنجم به كسانى از عالمان ، لقب شيخ الاسلام داده مىشده است .
كسانى مانند فخر رازى ( م 606 ) ، خواجه عبد اللّه انصارى ( م 481 ) ابو العباس احمد بن حسن بن عبد اللّه بن يزداد سرخسى يزدادى ( م 409 ) ابو بكر محمد بن يوسف يزدى ( م 430 ) و برخى ديگر . « 3 » همچنين بنا به نوشتهء آدممتز اطلاق عنوان شيخ الاسلام براى
هامش
( 1 ) . قائم مقامى ، يكصد و پنجاه سند تاريخى ، ص 27
( 2 ) . متن آن را بنگريد در : قائم مقامى ، همان ، ص 47
( 3 ) . مهدوى ، مصلح الدين ، زندگىنامه علامه مجلسى ، ج 1 ، صص 275 ، 277 . در اين باره بنگريد : حبيب