تخطي إلى المحتوى الرئيسي

صفويه در عرصه دين ، فرهنگ و سياست ( فارسى ) — صفحة 199

مساهمون:

ص١٩٩
قرار دارد . وى نزد ايرانيان همان مقامى را دارد كه مفتى اعظم نزد تركها ؛ منتهى ، گذشته از اين ، وى داراى مقام عالى دولتى نيز هست ؛ چنان كه اختيارات دينى و دنيوى را در شخص خود يك جا جمع كرده است . « 1 » سانسون نيز كه به عنوان يك مبلغ مسيحى در زمان شاه سليمان به ايران آمده است ، با يادآورى اين نكته كه علماى دين در ايران بالاترين مقام‌ها را دارند و در دربار در صف اول مىنشينند ، دربارهء صدر خاصه ( كه توضيحش خواهد آمد ) مىنويسد : بزرگترين شخصيت روحانى ايران ، پيشواى مذهبى عموم ، صدر خاصه نام دارد . او رئيس روحانى تمام كشور شاهنشاهى است . وى فقط به راهنمايى امور دينى شاه مىپردازد و كارهاى مذهبى دربار و شهر اصفهان را طبق دستورات و موازين قرآن اداره مىكند . . . صدر خاصه اولين شخصيت كشور است و در پاى تخت يا مسند شاه در طرف راست مىنشيند . « 2 » در بخش وظائف خاص صدور ، خواهيم ديد كه اين وظايف در دورهء اخير بيش از هر چيز ماهيت ادارهء موقوفات و زير مجموعه‌هاى آن را پيدا كرده است . در اينجا يادآورى چند نكته دربارهء مقام صدارت لازم است . نخست آن كه تقسيم وظايف صدارت ميان دو نفر ، در دورهء نخست صفوى ، و دست‌كم در زمان شاه طهماسب رخ داد ، بدون آن كه ما از نوع تقسيم مسئوليت‌ها آشنايى داشته باشيم . اين تقسيم‌بندى ، جداى از چيزى است كه در نيمهء دوم روزگار صفوى تحت عنوان صدر خاصه و عامه مطرح شده است . شاه طهماسب خود دربارهء سپردن مسئوليت صدر به دو نفر مىنويسد : چنان كه منصب صدارت را با امير نعمت اللّه حلّى كه دعوى اجتهاد مىكرد ، با امير قوام الدين حسين نقيب اصفهانى ، شريك كردم و [ بعد از مردن امير قوام الدين ] جاى او را به مير غياث الدين منصور شيرازى دادم و با امير نعمت اللّه حلى شريك شدند و بعد از فوت مير نعمت اللّه ، صدارت برو قرار گرفت . « 3 » دربارهء شاه نعمت الله نقيب اصفهانى نيز گفته شده است كه در زمان شاه اسماعيل دوم ( 984 - 985 ) نصف صدارت را بر عهده داشته است . « 4 » در دورهء صفوى ، گاه وزارت نيز به شراكت به دو نفر واگذار مىگرديد . « 5 » دوم اين كه رسيدن به مقام صدارت ، مانند برخى از مقامات ديگر ، به دنبال آن بود كه فرد
هامش
( 1 ) . كمپفر ، سفرنامه ، ص 121 ( 2 ) . سانسون ، سفرنامه ، ص 38 ( 3 ) . طهماسب ، تذكره شاه طهماسب ، صص 12 - 13 ( 4 ) . افندى ، رياض ، ج 4 ، ص 302 ( 5 ) . واله ، خلد برين ، ص 444