همچنان كه سخن از اهميت وجود عالم و لزوم پيروى همه - حتى شاه - از احكام صادره از او هست ، اما سخن از اين كه فقيه حاكم على الاطلاق باشد ، نيست ؛ دليلش هم آن است كه مؤلف ، در قالب يك نظام شاهى حاكم ، مشغول نگارش سياستنامهء فلسفى - دينى است . در چنين فضايى كه هدفش توجيه سلطنت صفوى به لحاظ عرفى است ، چيزى بيش از اين نمىتوان از او انتظار داشت . سبزوارى نوعى ضرورت طبيعى و عرفى را مبناى مشروعيت وجود سلطان - طبعا اعم از اين كه به تعبير امير مؤمنان ، برّ باشد يا فاجر و البته اگر برّ و عادل باشد بهتر است - قرار داده است . از نظر وى ، سلطان عادل اينچنينى ، بايد « به قدر وسع و توانايى پيروى امام اصل كند و سنن مرضيهء شرع را در همه باب مطاع سازد . » ( 67 ) سبزوارى ذرّهاى از ضرورت و قدرتى را كه در اين كتاب براى شاه ثابت مىكند ، در كتابهاى فقهى خود نمىآورد ؛ دليلش هم اين است كه مشروعيت شرعى براى سلطان صفوى قائل نيست .
عوامل زوال پادشاهى
فصل دوم از مقدمهء كتاب ، بحث دربارهء علل زوال ملك و پادشاهى است . ترك شكر نعمت الهى ، غرور و خودبينى ، ظلم و ستمگرى ، اشتغال شاه به شرب و لهو و لذّات و غفلت از امور ملك و تفويض امور به امرا و وزراء ، از عوامل سقوط و زوال پادشاهى است . وى در اين باره ، از چند نمونهء تاريخى ، به ويژه دربارهء غفلت از امور ياد كرده و از جمله با اشاره به عظمت عباسيان و شكوه بغداد ، شرحى از بىكفايتى مستعصم و پرداختن وى به لذّات دنيوى آورده و گفته است كه به همين جهت نتوانست در برابر حملهء مغول بايستد . ( 75 - 77 ) وى حكايت فتح بغداد را با تفصيل نقل كرده كه از نظر تاريخى مفيد است ؛ گرچه اشكالاتى نيز در آن به چشم مىخورد . سبزوارى حكايتى نيز در همين ارتباط دربارهء محمد بن طاهر آخرين حكمران طاهرى كه « به فضل و ادب موصوف بود و به عيش و عشرت و شرب مدام معروف » و نيز يادگار محمد تيمورى نوادهء بايسنقر « كه به عيش و عشرت شعف تمام داشت و اكثر اوقات را به شرب و ملاهى گذرانيده ، اصلا پرواى ضبط امور مملكت نمىكرد » به نقل از منابع تاريخى آورده است . ( 85 - 86 )
از ديگر اسباب زوال ملك ، ناتمام گذاشتن كارها و رفتن « پى فراغت و تحصيل شهوت و لذّت » است . در اين باره نمونههايى از دو ايلخان مغول سلطان احمد و ارغون خان آورده است و اين كه چگونه ارغون بر سلطان احمد غلبه كرد . ( 93 ) ديگر از اسباب زوال « آن است كه پادشاه ، تندخوى و درشتگوى باشد و به اندك خبرى امرا و خواص خود را برنجاند » . نمونهء روشن اين مورد ، مرداويج است . ( 94 ) « بخل و خسّت پادشاه » عامل ديگر