در ضرورت وجود حاكم و سلطان
كتاب روضة الانوار مصدّر به نام شاه عباس دوم ( 1052 - 1077 ) است كه طبق سنت مرسوم اين عصر ، با القاب زيادى ستايش شده و پس از آن ، از اخلاق و منش ، از « پاكى گوهر و صفاى طينت و حسن خلق و حلم و عقل و حيا و وقار و تواضع و كمآزارى و عطوفت و مهربانى نسبت به طبقات عباد و جود و سخا و ثبات و علو همّت و رسوخ در حق و حسن اعتقاد و دين صحيح و ربط به جناب احديّت و مقرّبان آن حضرت و تعظيم شريعت و تكريم ملت و عداوت ظلم و ظالم و محبت علم و عالم و عطوفت نسبت به صلحا و فقرا و تودد غياث به مظلومان و ضعفا » ستايش كرده است .
مقدمهء كتاب در دو فصل تنظيم شده است . فصل نخست دربارهء ضرورت وجود پادشاه است كه مؤلف بحث را با نياز انسان براى زندگى به اجتماع آغاز كرده و اين كه « آدمى به تنهايى زندگانى نتواند كرد ، بلكه بايد كه جمعى كثير در مكانى مجتمع باشند و هريك به شغلى مشغول » تا زندگى امكانپذير باشد . ( 63 ) اين « اجتماع را در عرف علما و حكما تمدّن مىگويند » و معناى اين سخن كه « الانسان مدنىّ بالطبع » همين است كه « انسان به حسب طبع محتاج است به اجتماعى كه آن را تمدن گويند . » از آنجا كه انسانها به حق خويش قانع نيستند و ميل به تجاوز از حدود خود را دارند ، لاجرم « نوعى از تدبير بايد كه هريك را به حدى كه مستحق آن باشد ، قانع گرداند و به حق خويش برساند » . اين تدبير بر اساس « قانون عظماى شريعت است » كه در همهء ابواب حدود و حقوق را معين مىكند . اما طبيعى است كه « همهء خلق به طوع و رغبت » تن به شريعت نمىدهند ، بنابراين « ايشان را حاكم عادلى بايد » كه شريعت را اجرا كند ، حق را به حقدار برساند و جامعه را از فساد و تباهى برهاند . ( 65 - 66 )
اما چه كسى بايد حكومت كند . به نظر سبزوارى « اين پادشاه مطلق و امام و حاكم على الاطلاق ، گاهى پيغمبر باشد ، چون حضرت آدم و سليمان و داود و حضرت رسالت پناه صلى الله عليه و آله و غيرهم ؛ و گاهى غير نبى باشد ، چون حضرت امير المؤمنين و ساير ائمهء هدى عليهم السلام ؛ و هيچ زمان از وجود امام اصل خالى نباشد » جز آن كه در زمانهايى « به جهت حكمتها و مصلحتها » غايب است . در اين شرايط است كه وجود سلطان عادل معنا پيدا مىكند ؛ چرا كه « اگر پادشاه عادل مدبّر كه كدخدايى و رياست اين جهان نمايد ، در ميان خلق نباشد ، كار اين جهان به فساد و اختلال انجامد » . بدين ترتيب ، سبزوارى در عصر غيبت ، در چهارچوب مشروعيت عرفى و براى ادارهء امور زندگى مردم ، به سلطنت اعتقاد دارد . سبزوارى پس از بيان اصل ضرورت وجود پادشاه كه بايد آن را ضرورت وجود حاكم معنا كرد ، به بيان وظيفهء حاكم پرداخته است . در اينجا سخن از اجراى شريعت هست ؛