مواشى و ناقه و جمل و آلات چندانى دست داد كه محاسب و هم از تعداد آن به عجز اعتراف نمايد به تصرّف مجاهدان دين درآمده ابواب غناء و بىنيازى بر روى سپاه رزمخواه مفتوح گرديد ، چنانچه عوام الناس و سوقيّهء اردوى كيهانپوى با سلاطين محتشم لاف مساوات زدندى .
پس از اين انتقام در متنزّهات ييلاقات آن مقام نزهت فرجام به عيش دوام و پيمودن مدام و مؤانست بتان سيماندام صبح ، به شام و شام به صبوح متّصل داشته كسان به استفسار احوال طهمورث خان برگماشتند . پس از تفحّص معلوم گشت كه غايت انديشه و هراس قطع نظر از وطن مألوف نموده به ذيل اقتدار سلطان روم متشبث از اين گريز بهنگام بر رأى جهانآراى پادشاه شديد الانتقام ، كه جام جهاننماى غيبى است ، نيّر اين معنى در لمعان آمد كه سلطان روم در مقام حميّت متفقّد احوال وى خواهد گرديد ؛ چه در مقام تسخير آذربايجان سروران متعدّد با جنود بيكران تجهيز نموده و هر مرتبه مغلوب مطلق گشته سواى تضييع سپاه و ندامت و خسران حاصلى ديگر نيندوخت و از اين ممرّ ذخيره خاطر بسيار و حقد و كينهء بيشمار از اين دولت پايدار در خاطر منزجر دارد و دست اقتدارش به دامن انديشه كه فىالجمله خاطرى بپردازد نمىرسد .
و چون طهمورث در آن حضرت مجال سخن يابد لافوگزاف چندى بافته احتمال فريب دارد كه استمداد و تفقّد وى مطالب دانسته به تجهيز سپاه بيكران نمايد و به ولايت آذربايجان ارسال دارد و طهمورث نيز در مقام اطاعت و دولتخواهى تعهّد امداد سپاه از آذوقه و جو و كاه نموده علّت توجّه سردارى ذى شكوه گردد ، بنابراين انديشهء صايب پادشاه صفوى بارگاه در ييلاقات متنزّه آن ديار قبّهء بارگاه قرين مهر و ماه داشته در بساط عيش و سرور [ 467 ب ] مبالغهء نامحصور فرمود . همچنين بنا بر ملاحظهء عواقب امور به احضار سپاه پراكندهء ممالك فارس و اهواز و كوهگيلويه و عراق و آذربايجان و خراسان و گيلان و طبرستان تواچيان بهرام صولت قمر سرعت ارسال داشته مبالغه فرمودند كه به زودى در موكب سپهر مدار حاضر آيند .
بر طبق فراست و وجدان صايب هنوز موكب همايون در ييلاق گرجستان بود كه منهيان سرحدّ آذربايجان توجّه سردار روم با سپاهى گران كه در زمان مكاوحت آن دو پادشاه عظيم الشأن به آن عدّه و عدد سپاهى تجهيز نيافته بود معروض ايستادگان بارگاه جلال گردانيدند و تا زمان ورود سردار روم كه مسمّى به احمد پاشا است جنود نامعدود قزلباش نيز بر وفق طلب و ارادهء پادشاه جمجاه از اطراف ممالك ، شعر :
همه كمانكش و رزمآزماى و تيرانداز * همه مبارز و جوشنگداز و جنگاور
همه ز طبع برآويخته عداوت و شور * همه ز مغز برانگيخته خصومت و شر
همه زمين معسكر شد آسمان گفتى * ز درع و جوشن و تيغ و سنان و تير و تبر