چو آتش سركشى گر سوى افلاك * بميرى عاقبت بيچاره در خاك
غرض از تثبيت اين مقال و تبيين اين احوال آن است كه حبّ جاه و عروج بر معارج گاه سبب قتل شاهزادهء نادان « 1 » صفى ميرزا ، كه نهال سركشى خلافت و شهريارى از منهل خاطر خطيرش در پردهدارى سر زده بدين سبب همگى اعدام والد بزرگوار خود را ، كه چشم روزگار مبيناد و گوش گيتى مشنواد ، پيشنهاد همّت قصير گردانيده در يورش گرجستان همهوقت اين ارادهء باطله مكنون خاطر فاترش بوده انتهاز فرصت مىجست تا ديد آنچه ديد و به وى رسيد آنچه پسنديد .
تفصيل اين اجمال آن كه شاهزادهء غيور صفى ميرزا در يورش غزو كفّار گرجستان به اضلال جمعى از چركسان بىدين كه احوال وى نيز از آن گروه دين بوده و جمعى ديگر از طايفهء بىعاقبت قزلباش عزيمت اين اراده تصميم داده بودند كه آفتاب سپهر دين و ملّت را در عقدهء [ 464 الف ] كسوف ابدى متوارى دارند و نيّر اوج مجد و اقبال را در حضيض بىمرادى از صعود بىبهره گذارند ، امّا به مضمون آن كه من حفر بئرا لاخيه وقع فيه ( 299 ) ترتيب مقدّم و تالى ايشان بر عكس نقيص نتيجه داده آنچه به والد بزرگوار خود پسنديده بود به وى عايد گرديد . چنانچه نوّاب جهانبانى بعد از مراجعت از غزو كفّار گرج كوچ بر كوچ بر نيّت قشلاق به صوب فرحآباد جنّتنشان طىّ وادى و مراحل مىنمودند تا هنگامى كه گيلان فومن مخيّم سرادقات اقبال گرديد . چون همهوقت اين ارادهء باطله مكنون خاطر فاتر آن شاهزاده مىبوده از حين خروج از گرجستان تا هنگام مقام در ولايت رشت همواره در اين ارادهء مذمومه بوده پيوسته با آن جماعت بىعاقبت بر اين مقوله همداستان مىگرديد تا در ولايت رشت روزى در حالت غليان سكر با بعضى از آن جماعت بىدهشت اظهار ما فى الضمير خويش نموده مذكور مىگردانيده است كه :
« ديگر وقت آن است كه رايت اقبال در عرصهء كون و مكان برافرازيم و مركب آرزو در مضمار روزگار به جولان درآوريم » . و هريك از آن روزبرگشتگان را به اعطاى اقطاعات سودمند و مناصب ارجمند اميدوار مىگردانيد .
در اثناى اين مقالات از اثر اقبال غالب پادشاه مؤيّد من عند اللّه يكى از ملازمان كه به شغل جلودارى شاهزاده اشتغال مىنمود شمّهاى از اين گفتگوى دريافته بر فور به درگاه عرش اشتباه مىشتابد و نوعى مىنمايد كه پادشاه نيكواعتقاد بر اين مقاله استحضار مىيابد . اين خبر نيز مصدّق آثار و قراينى مىگردد كه پادشاه ذى فراست به الهام ارباب الدّولة ملهوفون ( 300 ) در ايّام سابق از سلوك وى مكرّرا تفرّس نموده بالجمله ملك
هامش
( 1 ) - م ، ف : شاهزادهء بىگناه .