طهمورث خان داخل ولايت گرجستان گردد و به احداث محال حصين و سدّ طرق و ديگر افعال كه لازمهء حفظ ولايت است پردازد .
نوّاب خانى با امراى مأموره و سپاه معيّنه در محال لايق تا فصل شتا قشلاميشى نموده در انتظار ورود رايات جلال روزگار به عشرت مىگذرانيد .
194 مراجعت فرمودن پادشاه صفوى نشان از گرجستان و قشلاق فرمودن در فرحآباد جنّتنشان و به قتل آوردن شاهزادهء والانژاد صفى ميرزا در اثناى راه و بندى از احوال علىقلى خان در ولايت گرجستان و شبيخون زدن طهمورث خان .
شاهد دلفريب دنيا معشوقهايست دلربا كه به خطّ و خال هواى نفسانى و غنج و دلال عشوه و كامرانى راهزن نفس رهروانى گشته است كه به ديدهء يقين و علم تحقيق مبيّن احوال عدم [ 463 ب ] ثبات و بقاى او را از بديهيّات امور و مشاهدات حضور دانسته به مسافات بعيده از وى گريزان بودهاند ، و عروس جامه زيب گيتى محبوبهايست جانفزا كه به عشوهء شكرى و شكر خندهء نمكى بسيارى از سالكان كعبهء يقين را گوشهنشين مصطبهء عيش و سرور ساخته پيمانهء دوستكامى از جام مهربانى پيمودهاند ؛ چه جاى كسانى كه به هواى نفس غرور به حبّ جاه و حضور مفطورند و از مرحلهء ملاحظهء خاتمهء امور به مرحلههاى دور همان است اين شيرين حركات غيور ، كه شيرويه را به اعدام پرويز والد خود رهنمونى نمود ، و آن است اين زال نفور كه كوهكن را در هواى شيرين در فنا بر رخ گشود ، شعر :
جهان را نيست جز كارى از اين بيش * كه ريزد خون هر پروردهء خويش
به مهر اوّل « 1 » نشاند بر كنارش * به قهر آخر كند چون خاك خوارش
دو چشم اعتبار ار برگشايى * نبينى هيچ جز بىاعتبارى
در اين نُه پردهسازى با نوا نيست * در او حاصل غنايى جز عَنا نيست
هامش
( 1 ) - ف : به مرو دل .