پادشاه ملكآراى ملازمان اقضى القضاة را از روى تعظيم تلقّى نموده پس از استفسار احوال متعلقه رسالت به مهماندارى صدر اعظم قاضى خان قزوينى ، كه از احفاد قاضى جهان سيفى حسينى بود ، مقرّر گردانيدند و جهت سفارت روم و قرار مصالحه و تعيين ثغور و سرحدّ خدمت صدارت پناهى را نيز سزاوار دانستند كه به ملازمت قيصر رفته شروط مصالحه بر نهجى قرار دهد كه متضمّن اهانتى كه موجب كسر نواميس خلافت باشد نباشد و در سنهء عشرين و الف [ 1020 ه / 1611 ] قاضى خان صدر بدين سفارت معيّن گرديد . [ 455 الف ] چون ايلچى سردار روم مردى فقيه و اديب بود رأى جهانآراى چنان اقتضا نمود كه از علماى ايران نيز جمعى در ملازمت موكب صدارت پناهى مرافق باشند . از آن جمله : اعلمالعلمايى قاضى معز الدّين محمّد اصفهانى برادر قاضى نورى شاعر و مولاناى اعظم مولانا سلطان حسين دهدشتى را كه هريك در علوم الهى و رياضى و طبيعى سرآمد روزگار خود بودند مأمور گشتند كه در موكب سعادت اكتساب صدر جهان قاضى خان در آن سفر مرافق باشند . ( 292 )
( مؤلف اين اخبار ) « 1 » در حين رسالت ملازمان صدارت و رفاقت آن دو عالم متبحر در دار السّلطنة تبريز در موكب جهانگرد پادشاه ايران به حسب اتفاق و نصيب وارد بودم و از جناب مولانا سلطان حسين امرى عجيب استماع نموده تقرير آن مىنمايد كه : چون رأى جهانآراى خسرو ايران چنان متقاضى گرديد كه آن دو فاضل عالم در موكب صدر آفاق بدان سفارت مبادرت نمايند جهت هريك مبلغ صد تومان تبريزى مقرّر داشتند كه به ما يحتاج آن سفر صرف نمايند . چون اكثر اوقات جناب مولوى در مدرسه بسر مىبردهاند هرگز اين مقدار جهات نقد را مالك نبودهاند و معتمدى نيز در خدمت مولانا نبوده كه ضبط آن نمايد بنابراين در ضبط و محافظت آن مبلغ به غايت عاجز آمده مدّتى مديد اوقات صرف محافظت آن مىنمودهاند و از اين ممر به غايت پريشان خاطر مىبودند . در آن وقت يكى از طلبه به خدمت مولانا رسيده از تشتت احوال و اختلاط دماغ ايشان مسئلت نموده ، جناب آخوندى در جواب وى فرمودهاند كه : « مردمان عالم افلاس را بلايى عظيم مىشمردهاند الحال غنى بودن نزد ما صد برابر افلاس است ، چرا كه معتمدى كه بر وى وثوق محافظت اين وجه باشد موجود نيست و خود متحمّل آن گشتن و صرّهء زر ثقيل بر ميان بستن بعد از عدم قوّت حمل از طرّاران و كيسهبران ايمن نيستم و بر قطع حيات خويش نيز ترسان [ 455 ب ] و هراسانم ، بيت :
كيسه برانند در اين رهگذر * هر كه تهىكيسهتر ، آسودهتر
هامش
( 1 ) - ف ( حاوى اين اوراق ميرزا بيگ حسينى )