درى بود ، شعر :
از اين مهپارء عابد فريبى * ملايكصورتى طاووس زيبى
كه بعد از ديدنش صورت نبندد * وجود پارسايان را شكيبى
عشق و توجّه خاطر بهم رسيده چنانچه لحظهاى از وصالش [ 452 ب ] شكيبا نتوانست بود . پادشاه مهماننواز آن دلبر طناز را به دوام ملاقات خدمت پادشاه مهمان مقرّر داشتند .
تا مدّت يك ماه بدين منوال حال آن پادشاه صاحب اقبال به پيمودن كاسات بادهء ناب و مؤانست شاهدان چون آفتاب گذران بود . در تضاعف اين مقدّمات منهيان سرحدّ آذربايجان متعاقب يكديگر رسيده مرتبهاى ديگر ورود عساكر روم معروض گردانيدند .
بر پادشاه مخالف گداز موافقنواز يورش آذربايجان لازم گشته به تمهيد مقدمات يورش امر قضا جريان به مسامع سپاه فيروزى دستگاه رسانيدند . ولى محمّد خان از فحواى گردش زمان معلوم فرمود كه استمداد پادشاه تاجبخش در آن وقت به موجب الأهمّ فالأهمّ از حيّز قوّت به مكان فعليّت نمىتواند آمد ، لاجرم رخصت مراجعت طلب داشته در توجّه به ممالك ماوراءالنهر عازم گرديد . چندان كه پادشاه پادشاهنواز عاطفت ارزانى داشته فرمودند كه : « ايشان را در اين ممالك در هر مقام و هر بلده كه خاطر خواه باشد توقّف بايد نمود كه تا از مهام آذربايجان و دفع معاندان خاطر خطير همايون ما پرداخته معاودت نماييم پس به اتّفاق به ماوراءالنهر توجّه نموده نقش خلاف معاندان را از صفحهء آن مملكت به زلال تيغ آبدار محو گردانيم ، يا اگر آفتاب سير و مهر تماشاى مملكت آذربايجان از افق خاطر عاطر سر مىزند به اتفّاق يكديگر لواى گيتى فروزى به آن ممالك برافرازيم و چند روزى در متنزهات ييلاقات آذربايجان به پيمودن اقداح راح ريحانى به سر برده صيد كنان مراجعت نماييم ، آنگاه به دفع معاندان دولت بپردازيم » .
چندان كه از اين گونه عواطف و دلنوازيها از روى حقيقت بيان فرمودند ولى محمّد خان قبول اين معانى ننمود و در رخصت مبالغه از حدّ بگذرانيد . بالاخره [ 453 الف ] پادشاه ايران به امراى خراسان خصوصا محراب قلى قاجار والى مرو و ميرزا عرب حاكم مشهد مقدّس فرمان قضا امضا به نفاذ مقرون گردانيد كه در ركاب ولى محمّد خان مرافق بوده تابع اوامر و نواهى وى باشند و در دفع مخالفان آن پادشاه مهمان كوشيده به رخصت وى به الكاى خويش معاودت نمايند . ولى محمّد خان به طرف ماوراءالنهر روان گشته پادشاه ايران بر نيّت مدافعهء سردار روم عازم آذربايجان گشت . تاريخ ملاقات آن دو پادشاه عظيم الشأن در اصفهان را افصح المتأخرين مولانا شعيب جوشقانى در سلك نظم انتظام داده چون در صنعت نظم آن غايت روشنى معنى و تناسب لفظى درج نموده بود واجب ديد كه در سلك تحرير به مقام وقوع درآورد ، قطعه :