ليك دور چرخ مىگفت از كمين * نيست داب من كه بگذارم چنين
اى بسا دولت كه روز انگيختم * چون شب آمد سلك آن بگسيختم
اى بسا حشمت كه دادم گاه شام * صبحدم را نوبت آن شد تمام
تا روزى ديگر ، بيت :
صبحدم چون شاه اين نيلى تتق * بارگى راندى به ميدان افق
قرچغاى خان اعيان سپاه را باز طلب داشته مجلسى منعقد گردانيد و مرتبهء ديگر چگونگى قتل ذو الفقار خان بر صحايف انديشهء ايشان نقش كشيد . در اين مرتبه آراى امراى مستشار بر آن قرار گرفت كه به منزل وى رفته در حين ملاقات اگر وقت اقتضا كند بر قتلش اقدام نمايند و الّا حواله نمايند به هنگامى كه فرصت منتهز دانند .
پس قرچغاى خان با يكدو نفر از غلامان خاصّهء شريفه و آقا طهماسب رستمدارى ، كه از نتايج سپاهيان رستمدار بود ، و احمد سلطان ترشيزى و يك دوى ديگر بر سمت منزل وى رسيدند . چون به منزل وى رسيدند ذو الفقار خان بر توجّه ايشان آگاه گشته به استقبال تا پيش خرگاهى كه افراشته بود پيش آمد . در حين ملاقات نخست قرچغاى خان بر زبان تيغ مدلول حكم لازم الاتباع ادا نموده ضربتى به وى رسانيد . ديگران كه مرافق بودند از اطراف تيغهاى آبدار كار فرموده در يك ساعت از حليهء حياتش عاطل [ 438 ب ] گردانيدند ، امّا به زخم تيغ آقا طهماسب مازندرانى به دار القرار قرار گرفت . پس از آن اعيان و مقرّبانش را طلب داشته نزد ايشان حكم جهانمطاع ابراز نمود . آن جماعت بر قتل وى متأسّف گشته امّا سواى انقياد و رضا چارهاى ديگر نديدند .
همچنان قرچغاى خان پس از قتل وى متوجّه تيمورقاپى گرديده حقيقت انقياد اهالى طبرسران و كيفيّت قتل ذو الفقار خان بر نهج وقوع معروض پايهء سرير ابّهت گردانيد .
185 گفتار در بيان رنجش قرچغاى خان و مجهولوار فرار نمودن و گرفتار گشتن در اثناى راه و معاودت نمودن به پايهء سرير خلافت بىاختيار و ديگر وقايع .
بعد از قتل ذو الفقار خان مكنون ضمير منير قرچغاى خان آن بود كه چون قتل وى به عهدهء اقتدار آن جناب مقدّر گرديده بود مملكت شيروان نيز به اقطاع وى مقرّر باشد ، امّا