كه اميرالامراى ايران بوده ، دست ارادت در ذيل هدايت آن رهنماى طريقت زد .
يكمرتبه از آن حضرت استفسار نموده [ شد ] كه مريدان عتبهء عليّه به چه مقدار مىرسد ؟ آن حضرت فرمود كه تنها در اين ملك به مثابهاى است كه در ازاى هريك از اصحاب جلادت صد نفر از ارباب ارادت موجودند « 1 » تا به ديگر كشور چه رسد .
گويند در سرانديب ( 10 ) ، كه از آنجا تا ايران سهساله راه است ، جمعى كثير از مريدان ايشان اقامت دارند . سبب ارادت امير چوپان به آن حضرت آن بود كه روزى به عزم شكار به كوهستان طارم ( 11 ) رفته ، داشتمور كه اكبر اولادش بود و در نظر اعتبارش از ساير اولاد ممتاز ، بر اسبى توسن به غايت سركش سوار و از خوى تكاورى بىخبر ، از عقب شكارى عنان بدان باره گذاشته . چون خواست كه عنان كشيده دارد ضبط نتوانست نمود و راكب و مركوب از قلّهء كوه عظيم بر زبر يكديگر اوفتاده دست از جان شستند . امير چوپان را از مشاهدهء اين حالت اضطرابى عظيم دست داده خود را بديشان رسانيد . اسب را پاره پاره و داشتمور را به سلامت ملاحظه نمود . حيرتش « 2 » دست داده از وى سبب آن سؤال كرد .
داشتمور گفت : در حالتى كه به رأى العين قطع اميد از حيات كرده زبان به كلمهء طيّبهء شهادت گشوده بودم ، حضرت شيخ صفى را ديدم كه در جوّ هوا گريبان مرا گرفته آهسته آهسته به زمين آورد .
پس ، جمهور تركان بواسطهء اين امر غريب حلقهء ارادت آن مهر سپهر سيادت در گوش جان كشيده [ به ] بركت انفاس قدسى اقتباس [ 12 الف ] آن حضرت خلقى عظيم از اذيّت آن طبقه مصون ماندند . اعاظم سلاطين چون به صحبت فيّاضش مىرسيدند از دهشت با فقراى مسلمين مساوات مىپيمودند و سروران نخوتآيين هرگاه شرف مجلسش درمىيافتند سر غرور بر پاى فروتنى مىنهادند . شعشعهء انوار عرفان از وجنات خورشيد سيمايش به مثابهاى درخشان بود كه گمراهان غوايت و جهل و نادانى را كه توفيق رفيق گشته نظر بر آن رخساره مىافتاد زنگ ظلمت جهل و نخوت از صفحهء دلش زدوده ، شمع معرفت در قناديل زواياى جان مىافروختند و سالكان طريق حقّ را كه شرف رؤيتش حاصل مىگشت از ميامن قدسى بواطنش را به مطلوب حقيقى برده
هامش
( 1 ) كه در ازاى . . . موجودند : حذف .
( 2 ) ف : جرئتش .