اشتغال مىنمودند . بر هريك از اين حواله و سيبه و نقب سردارى با اهتمام و جدّ كار فرما بود . پادشاه جهان نيز در اكثر اوقات به نفس نفيس بدان حوالات رفيعه قدوم ميمنت لزوم رنجه داشته نوبتداران و توپچيان را به نوازش سرافراز مىگردانيد . به اقبال نوازش بندهنواز آن جماعت نيز به نوعى در انداختن توپ و تفنگ اجتهاد مىورزيدند كه از مخالفان احدى را ياراى آن نبود كه بر فصيل و باره از نقبه به خارج نگاه افكند ، چه ؛ هرگاه از وراى نقبه شخصى مرئى از زخم تفنگ خراسانيان چشم زخمى مىديد از حضار معركه استماع افتاد كه در قلعهء ايروان از مخالفان هر كرا زخمى رسيده جمله بر رخساره و جبهه و چشم واقع بود ، چه از نقبات فصيل چون به خارج نگاه مىافكندند نگاه كردن همان و زخم بر روى خوردن همان بود .
القصّه مدّت سه ماه حال بدين منوال متمادى بود . چون ماه چهارم از افق مغربى چهره نمود و نقبها از اطراف به زير باره و بروج منتهى گرديد به دستور معهود تفنگچيان قدرانداز بر فراز حوالات رفيعهء مشرفه قرار گرفته محاربان را به زخم تفنگ از فصيل و باره دور مىگردانيدند . گروهى نردبانها و كمندهاى وثيق [ 411 ب ] مهيّا داشته از اطراف روى به ارتقاء و تصاعد باره آوردند . قلعهداران نيز به آتش دادن نفط و قاروره و انداختن خمبره ، كه عبارت از سبوى پر از داروى تفنگ است كه از فتات آهن و سرب و سنگريزه و زنجير و امثال اينها به آن داروى تفنگ آميختهاند و در حال صعود مردان كارزار آتش بدان سبوى دارو زنند و به ميان مردم اندازند . به اين روش قلعه داران نيز در مدافعه كوشيده غايت جدّ به عمل مىآوردند ، شعر :
ز بالا و پايان دو صف روبروى * به هم آسمان و زمين جنگجوى
ز هر دو طرف اهل ناموس و نام * تنآسودگى كرده بر خود حرام
كسى گر سر از باره كردى برون * به تيرى ز بالا شدى سرنگون
ز پايان چو سر برزدى از چپر « 1 » * به سنگى پريشان شدش مغز سر
شده آتش نفط ريزان شرار * جهنم شده زان شراره حصار
و آن دو گروه را عصبيّت و ناموس شجاعت دامنگير گشته از فراز و نشيب با يكديگر به مجادله و مدافعه مشغول مىبودند . در اين حال جمعى كثير از توپچيان خراسان و قورچيان نامدار از راه نقب به درون برجى كه ارفع از آن نبود داخل گرديدند و مخالفان بر دخول ايشان اطلاع يافته بر فراز بام آن برج بين الجانبين از داخل و خارج بازار حرب التهاب پذيرفته اكثر آن جماعت كه بر فراز سطح برج بودند و بر مدافعه اقدام مىنمودند
هامش
( 1 ) - د : چبير ؛ ف : خبر .