گرديد و در خفيه عرضهء ذو الفقار خان به نظر كيميا اثر درآورده پادشاه ممالك پناه خروج على پاشا را از امارات توفيق شمرده به بهانهء سير و تماشاى بلدهء كاشان در شهور [ سنهء ] اثنى عشر و الف [ 1012 ه / 1603 م . ] از دار السّلطنهء اصفهان بر عزيمت تسخير آذربايجان رايت جهانگشايى مرتفع گردانيد و با هيچيك از مقرّبان درگاه و خاصان همه همراه بدين عزيمت همداستان نگرديد . احدى را از آن جماعت ياراى آن نبود كه از حقيقت توجّه ما فى الضمير همايون استطلاع نمايند .
بدين نهج خسرو ممالكگشاى سير و تماشاى كاشان نموده از آنجا داخل دارالمؤمنين قم گرديد . قورچيان اويماق بيگدلى ، كه در آن بلده مقيم بودند ، همگنان را به تمهيد مقدّمهء يساق مبالغه فرموده فرمان مطاعه صادر گرديد كه در طىّ طريق بر اثر موكب جهانگرد اهتمام تمام مرعى داشته تعلّل ننمايند . از اين زياده فرمان جهانمطاع به صدور نينجاميد . همچنين به هر ديار و بلاد كه نزول اجلال مىفرمودند در هر طريق عبور موكب همايون واقع بود امرا و سپاهيان كه در آن [ 408 الف ] مواضع مقيم بودند به همين امر مأمور گرديده در طىّ مسافت استعجال مىورزيدند . چنانچه در مدّت دوازده روز از دارالمؤمنين قم به ظاهر دار السّلطنهء تبريز نزول اجلال به وقوع آمده در النگ اوجان ذو الفقار خان قرامانى با سه هزار سوار نامدار رستم شعار به موكب سپهر مدار ملحق گرديده استظهار اردوى كيهانپوى به آن جمع تضاعف پذيرفت . روزى ديگر به هنگام آن كه ، بيت :
عيان شد برق سان « 1 » خورشيد ناگاه * برآمد نعرهء كوس از در شاه
پادشاه گيتى دار با آن مقدار سپاه كه در ظلّ رايت صفوى آيت اجتماع داشتند در ساعتى مختار داخل دار السّلطنهء تبريز گرديده در اصل شهر نزول اجلال نفرمودند بلكه شنبغازان را لشكرگاه نصرت دستگاه گردانيدند . پس به عرض جنود ظفر ورود پرداخته شش هزار سوار قزلباش از قورچى و غلام و سه هزار از توابع ذو الفقار خان و دو هزار از توپچيان خراسان در ظلّ رايت صفوى آيت اجتماع نموده بودند . جمهور تبارزه نيز كمر خدمت و جانسپارى بر ميان بسته در اعداد ملازمان به سر مىبردند .
در آن اثنا كه موكب جهانپيما در شنبغازان نزول فرموده بودند تبارزه دست به تاراج و غارت روميان گشاده در هر منزلى كه رومى [ اى ] اقامت داشت صاحب آن خانه وى را به قتل رسانيده سرش به درگاه عرش اشتباه مىرسانيد و اموالش جهت خود به جا مىگذاشت . از حاضران موكب همايون در آن موقع مسموع گرديد كه پير زالى دخترى در
هامش
( 1 ) - ف : برقوار .