163 گفتار در محاربهء يعقوب خان ذو القدر والى شيراز و بكتش خان افشار والى كرمان و استيصال افشار به اقبال پادشاه كامگار .
قبل از اين رقمزدهء كلك بيان گرديده بود كه پادشاه جمجاه شاه عبّاس صفوى حسينى بعد از قتل مرشد قلى خان در بلدهء مشهد مقدّس يعقوب خان ذو القدر را صاحب طبل و علم و خيل و حشم ساخته يد اقتدار وى قوى گردانيد و دارايى مملكت فارس به وى مرجوع داشته طرف مقابل بكتش خان افشار ساخت . تا حال بواسطهء ارتباط سخن بيان احوال وى در حيّز تعويق مانده هر چند مقدّمات مؤخّره از وقوع احوال وى بنا بر اجتناب فاصلهء اجنبى در سلك تحرير كشيده امّا از تقرير كلام تقديم و تأخير مقدّمات ظاهر است ، كما لا يخفى على المتأمّل المتفطّن إلّا أن قد شرعت فى تقدير أحواله و أحوال تقديم ما حقّه التأخير بتوفيق لملك الشفيق .
امّا يعقوب خان بن ابراهيم خان ذو القدر بنا بر امر پادشاه دادگر كارفرمايان قضا و قدر با منشور دارايى ممالك سليمان از ولايت خراسان متوجّه انتظام ممالك فارس گرديده در شهور سبع و تسعين و تسعمائه [ 997 ه . / 1588 م ] داخل دار الفضل شيراز گرديد .
قريب بدان بلدهء بهشتنشان امرا و اعيان ذو القدر با اهالى و اعاظم آن بلده به استقبال وى مبادرت نموده تشريف خاص پادشاهانه كه جهت هريك مصحوب وى بود به تلبيس آن [ 365 ب ] قامت قابليّت ايشان بياراست . و چون بر سرير فرماندهى متمكّن گرديد نخست امرا و متجنّدهء ذو القدر را جمع آورده همگنان را به اقطاع و ادرار فراخور استعداد خوشوقت و مبتهج گردانيد . با رعايا و زيردستان سلوك و آداب نيكو پيش گرفته دست تعدّى ظلمه به تيغ از گريبان مظلومان و درويشان فارس منقطع گردانيد . جميع امور اخلاق حسنه شعار خويش ساخته موايد انعام بر خواص و عوام مبسوط داشت ، لاجرم در مدّت معهود از اثر توجّه درويشان و پشمينهپوشان شيراز درگهش مأمن خواص و عوام گشته روز به روز احوال خيرمآلش به درجهء عليا صعود مىنمود .
در آن ولا جماعتى از متمردان ذو القدر كه خود را از اعيان و اشراف مىدانستند و از طاعت و قبول دولت وى عار داشته ابواب استنكاف بر روى خويش مىگشودند و شب و روز در صدد مخالفت وى درآمده از روى حقد و كينه اعدام وى را اهمّ مقاصد مىشمردند جمله را به تدبير صايب اطاعت فرمود و عمدهء ايشان را كه از اطاعت ايشان