در اعداد اسلحه داران خويش مىپنداشتند ، از ميان سپاه رزمخواه به همعنانى خويش سرافراز ساخته با ساز و آلت تمام و اسبان بادپاى به مضمار كارزار مبادرت نموده به صدمه و ضربه به مثابهاى كه از سطوت و دهشت ايشان مخالفان را با آن عدّت و عدد اظهار مقابله و مقاتله در ضمير نگذشتى و چندان كه به طنطنهء مردى و دلاورى و صرصر بادپايان مرصّع زين نايرهء كين اشتعال داده طلب همنبردى و مبارزت نمودند ، عرق عصبيّت روميّه از حركت عاطل مانده در خويشتن آن قدرت نمىيافتند كه بر رد جواب اقدام نمايند و مانند خس و خاشاك از ملاقات آتش ملتهب احتراز و اجتناب واجب دانسته بر ركوب و خروج اقدام نمىنمودند .
آن روز مبارزان جلادت آيين تا انتهاى ظهر در ميدان مبارزت قدم ورزيده از هم نبردى اثرى نيافتند . در آخر به هنگامى كه خسرو شرقى انتساب به سمت شبستان مغرب هابط گرديد شاهزادهء جماقتدار با آن گروه رستم شعار از مضمار كارزار مراجعت نموده در شبستان دولت به بزم آرايى ساغر دوستكامى از ساقيان نوشلب طلب فرمود و همهشب در انديشهء روز رزم فردا چون طفلان مكتب به شب آدينه در آرزوى لهو و لعب نغنوده چون آفتاب زرّين ركاب لواى بيضاى بر كنار افق نصب فرمود ، نظم . [ 316 الف ]
به آهنگ رفتن ميان كرد چُست * به رأى صواب و به عزم درست
درآورد پا در ركاب سمند * بشد آفتاب سعادت بلند
ره رقص انگيخت زرّينهناى * عروسانه رقّاص شد بادپاى
قد افراخت از هر طرف رايتى * خرامان ز هر سو سهى قامتى
شاهزادهء سپهر تمكين با فارسان شجاعتآيين به عزم كين به آيين ملوكانه برنشست و چند جنيبت صبارفتار از پيش و پس روان و خروشان در ساحت ميدان رايت اقبال آيت برافراشت .
آن روز بر خلاف سابق فارسان شجاعتآيين به عزم كين به آيين ملوكانه برنشست و چند جنيبت صبارفتار از پيش و پس روان و خروشان در ساحت ميدان رايت اقبال آيت برافراشت .
آن روز بر خلاف سابق فارسان روم جمعى چون خيل نجوم بر تازيان تازى و شامى با ساز و آلت زرّين در برابر سپاه كينه خواه قزلباش صفآراى گشته از طرفين قاصد حيات يكديگر گرديدند . در آن روز شاهزادهء حيدرنژاد به نفس نفيس مباشر حرب گشته باسنان فتّان چون غمزهء خونريز خوبان و تيغى گوهرآگين چون مجرّه بر ميان بر بادپايى تازىنژاد ، شعر :
كه گر عزمش شدى در شرق موجود * چنان رفتى به غرب و آمدى زود