تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روضة الصفويه ( فارسى ) — صفحة 629

مساهمون:

ص٦٢٩
احشام الوار و اكراد و اعراب در ظلّ رايت ميمنت آيت اجتماع نموده رشيديّه را ( كه در اعلاى تبريز واقع است و از عمارات مشهورهء آن بلدهء طيّبه است ) « 1 » لشكرگاه سپاه نصرت دستگاه گردانيد . در آن وقت دار السّلطنهء تبريز به يمن معدلت و سلوك اميرخان در نهايت معمورى و آبادانى بود . چنانچه شصت هزار خانه معمور متموّل در آن بلدهء جنّت‌نشان مقيم بودند . سواى تجّار و ارامنه ، كه از ديگر مواضع در آن بلده اقامت نموده بودند ، در ظلّ رايت پادشاه جهان نيز شصت هزار جوان قزلباش مكمّل به دروع و جواشن موجود بودند . اكثر تبارزه نيز بنا بر حفظ مال و عرض عيال خويش در سلك جنود ظفر ورود به جان مىكوشيدند . چنانچه صدهزار مرد محارب از قزلباش و تبارزه در دار السّلطنهء تبريز در ظلّ لواى فلك‌فرساى پادشاه جمع آمده به جان باختن اشتغال مىنمودند . امّا اين جنود به اضافهء سپاه روم چون اضافهء غدير به ابحر اخضر و يا بلندى ايوان به ارتفاع اوج كيوان مىنمود ؛ چه ، از حوالى شنب‌غازان قريب به قريهء صوفيان ، كه هشت فرسخ مسافت است ، همه جا اطنبهء خيام جنود روم متجانب و متشابك يكديگر ممدود بود . القصّه ، قريب به يك ماه آن دو سپاه رزم‌خواه در محاذى يكديگر به صف‌آرايى و تعبيهء سپاه و ساقه و كمينگاه اشتغال نموده از طرفين بر محاربه اقدام مىنمودند . بالاخره شاهزادهء زيبندهء تاج و لوا سلطان حمزه ميرزا ، كه در آن وقت سنّ همايونش تخمينا شانزده درجه از مرقات عمر عزيز طىّ نموده و در استعمال آلات حرب و شهامت و سوارى به مرتبه‌اى مهارت داشتند كه از سهم سهام خون‌آشامش نيّرين بر آشيان [ 315 ب ] سپهر ايمن نبودى و از سطوت تيغ و سنانش سعد ذابح و سماك رامح بر منطقة البروج به راحت نغنودى ، نظم :
( هر آن‌گه شتاب آورد يا درنگ * نَوَند زمان را شود پاى لنگ
و گر بر زمين بر زند بانگ تيز * جهد مرده از خاك بىرستخيز )
« 2 » و با اين تهوّر و دليرى امرايى را كه به صفت شجاعت و مردانگى از ساير سرداران امتياز تمام داشتند چون : علىقلى بيگ فتح‌اوغلى استاجلو ، مرشد قلى خان پياده‌اوغلى ، اسمى خان شاملو ، مسيّب خان تكلو و ديگر سرداران و قورچيان ، كه خويش را در اعداد مبارزان نامى مىشمردند و در مضمار كارزار جانبازى را سرمايهء حيات جاودانى مىدانستند ، و قريب به پنج شش مبارز نامى كه هريك در روز رزم رستم و اسفنديار را
هامش
( 1 ) - م ، ف : ندارد . ( 2 ) - م : ندارد .
روضة الصفويه ( فارسى ) — صفحة 629 | ميرزا بيگ جنابدى