جوئيد به مضمون كريمهء «
وَ السَّابِقُونَ السَّابِقُونَ ، أُولئِكَ الْمُقَرَّبُونَ »
« 1 » منصب وى ، يعنى دارايى هرات به وى تعلّق خواهد بود . باز نزد هريك از شماها اين معنى در غايت ظهور است كه دفع طغيان و افساد وى از غلامان اين درگاه به اسهل وجهى به عمل مىآيد .
و اين احكام را در خفيه چنان كه كسى را بر آن اطّلاع نبود ، به قاضى قطب الدّين حسين جنابدى - كه از اعيان قصبهء جنابد سركار تون بود - سپرده ، منشور كلانترى و [ 266 ب ] پيشوايى رعاياى بلده و بلوكات هرات به اسم آن جناب مرقوم كلك عاطفت گردانيد . و بدين وسيله قاضى قطب الدّين حسين به دار السّلطنهء هرات رفته ، به معاضدت و مشورت امير حسين خطيب - كه منصب كلانترى و پيشوايى رعايا و قضاياى امور شرعيهء هرات به وى متعلّق بود - احكام مطاعه را كه به اسم هريك مرقوم قلم عطارد رقم منشيان آستان سعادتنشان آمده بود به محلّش رسانيد .
برادران قزّاق خان و اعيان اشراف تكلو بعد از اصغاى استمالت پادشاه بندهنواز ، با وى دل دگرگون داشته ، همگنان همّت بر دفع وى مصروف داشتند . شخصى از آن جماعت بعد از انقضاى مدّتى مديد به فتون و فسانه و دمدمهء ساحرانه ، يكى از سراياى وى را فريفته نوعى نمود كه به هنگام جماع دارويى مضرّ به اعضاى تناسل او رسانيدند و بدين علت علّت فتق عارضش گشته از ركوب بازماند . پس از تمهيد اين مقدّمات قاضى قطب الدّين حسين حقيقت اين وقايع به درگاه جهانپناه معروض داشته در آن عريضه قيد نمود كه « به يمن دولت ابد پيوند نوعى مهمات قزّاق خان قرار يافته كه اخوان و اقرباى وى حتّى اهل حرمش شب و روز جز فكر دفع وى به كارى ديگر نمىپردازند . و الحال به سبب علّت فتق از ركوب بازمانده و به واسطهء حركات ضرورى اضطرارى در محفّه و عمّارى تردّد مىنمايد . عنقريب خاطر خطير پادشاه جهان از انديشهء عصيان وى فراغت مىيابد ، نظم :
انديشهء خلاف تو در هر دلى كه گشت * همچون خيار آتش از آن دل علم زند
صاحب وجود فكر تخلّف ز بندگى است * بايد نخست گام به راه عدم زند »
پادشاه مؤيّد چون بر ضعف حال و انصراف خاطر اخوان و اقرباى وى اطّلاع حاصل نمود ، فرمان قضا جريان از مصدر جلال به نفاذ پيوست كه شاهزادگان كامياب سلطان ابراهيم ميرزا و بديع الزمان ميرزا ابناى بهرام ميرزا با امرائى كه به سردارى معصوم خان صفوى به دفع فساد على سلطان اوزبك مأمور بودند و بعد از فرار وى در مشهد مقدّس قشلاق فرموده بودند ، ولات خراسان را طلب داشته به دار السّلطنهء هرات روند و
هامش
( 1 ) - واقعه : 10 و 11 .