اساس دولتش محكم فتاد ، اى خصمِ تارى دل * چه بيهوده حلى از نوك مژگان سدّ اسكندر
از آن محكمتر است اين بارهء گردون ، كز انديشه * شود نمرود را از زير بال كركسان معبر
وزان سركشتر آمد آتش سوزنده ، كز هر خس * نشيند بر دلش گرد ملال از نشر خاكستر
القصّه ، بعضى از خواص و مقرّبانش كه جمال گوهرشان از نور حقيقت درخشان بود و صورت احوالشان از سيرت انسانى تابان ، اين راز را بر ملا كردند و مصطفى بيگ نشانچى و اغرلو محمّد چركس از مواضعهء آن بدانديشان ايمائى به حسن بيگ يوزباشى نموده آن جناب نيز اين مقدّمه را به موقف جلال عرض نمود . امّا رأى عقدهگشاى پادشاه جهان اين سخن را وقعى نگذاشته از امور واهيه پنداشت و به طريق سابق ابواب احسان و عاطفت بر روى احوالشان مفتوح مىداشت . تا بعد از انقضاى روزى چند سلطان با يزيد از افشاى اين راز توسط مصطفى بيگ نشانچى و اغرلو محمّد چركس آگاه گشته آن مظلومان را در شبى به خلوت طلبيده ، بدين جرم نقش حياتشان از روزنامهء زندگانى محو فرمود .
روزى ديگر اين مقدّمه نيز بر رأى جهانآراى ظاهر گرديد . باز در اخفاى آن مبالغه نمود و همچنان در مقام اشفاق و مهربانى طريق احسان مىپيمود ، بيت :
كرم بين و لطف خداوندگار * گنه بنده كرده است و او شرمسار
تا آنكه عرب محمّد طربزونى - كه از شيعيان مخلص بود و در سلك ملازمان سلطان با يزيد منتظم و در آن ولا به مهمّى به دار المرز رفته بود - چون مراجعت نمود ، بر اين مقدّمه منكر اطّلاع يافته پيوسته انتظار فرصتى مىنمود كه اين مقدّمه به عرض مقرّبان درگاه رساند . تا روزى كه پادشاه مؤيّد در باغ سعادتآباد جشنى ملوكانه ترتيب داده سلطان با يزيد در آن بزم به سعادت مرافقت موفّق گشته چون زهر وفا در زهر قرين پادشاه دهر سير مىنمود و در خاطر غدرمآثرش قرار داده بود كه در آن روز آن مقدّمهء موحش را به عمل آورد و انتهاز فرصتى مىجست و كسانى كه از آن مواضعه آگاه بودند جمله در آن باغ حاضر آمده به ايما و اشاره با يكديگر در كار بودند .
در اين حال آن شيعهء مخلص چون پروانه خود را به آن شمع انجمن اقبال [ 263 الف ] رسانيده مضمون اين بيت ادا نمود :