تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روضة الصفويه ( فارسى ) — صفحة 553

مساهمون:

ص٥٥٣
ميمنت انيس با قورچىباشى و قورچى تير و كمان و قورچى شمشير به استقبال وى تا ميدان شهر قدوم ميمنت لزوم رنجه داشتند و بعد از فصول رؤيت ، مقدم وى را به انواع تعظيم و اصناف تبجيل تلقّى نموده ، دقيقه‌اى از دقايق غريب‌نوازى و اشفاق خسروانه فرونگذاشتند و منزل سكناى وى در دولت‌خانهء قديم قرار داده ، ساحت آن را از فروش نفيسه مزيّن فرمودند . بعد از انقضاى چند روز ، در ميدان جديد شهر بزمى خسروانه ترتيب داده وى را با ملازمان و مقرّبانش بدان جشن طلب داشتند و قريب به ده هزار تومان از نقد و جنس در آن منزل به وى مرحمت فرموده به دست همايون - كه بوسه‌گاه سلاطين ربع مسكون بود و يدبيضاى خسروى از آن ظاهر مىنمود - اتاغه‌اى مرصّع مكلّل به جواهر ثمين و لآلى زرّين بر فرق وى خلانيد ، و از اين قسم عواطف خسروانه نسبت به وى و مقرّبانش چندانى به عمل آورد كه همگنان را بىنياز از ضروريّات گردانيد . و بعد از طى رسوم و آداب مرحمت پادشاهانه كه از لوازم آن وقت بود ، به خاطر همايون قرار گرفت كه گناه وى را از پدر التماس نموده ، نوعى سازند كه قيصر زلّات او را بنا بر استشفاع خسروانه محو فرمايد و علىحدّه جهت اين مطلب على آقاى آقچه سقّل يوزباشى حرم را - كه از معتمدان درگاه صفوى بارگاه بود - نامزد اين سفارت فرمودند كه نزد قيصر رفته استعفاى عصيان و جرايم وى نمايد . امّا در تضاعف اين عواطف و احسان ، قبل از مراجعت على آقا از درگاه قيصر ، به موجب : قطعه
درختى كه تلخ است وى را سرشت * گرش در نشانى به باغ بهشت
ور از جوى خلدش به هنگام آب * به پا انگبين ريزى و شهد ناب
سرانجام گوهر به كار آورد * همان ميوهء تلخ بار آورد
وسوسه و اضلال نفسانى - كه علّت عصيان و عقوق وى از خدمت والدش گشته - مجدّدا وى را از جادهء صواب منحرف ساخته خيال تخلّف از موكب هميون در ضميرش راسخ گردانيدند ؛ چنانچه شبى از شبها مجلسى منعقد ساخته خواص خويش را طلب فرموده و در باب مراجعت به وطن مألوف و دستبردى نمايان نمودن و ترتيب مقدّمات فاسده ، به صغرى و كبرى كاذبه وضع نمود و بالاخره رأى غلط وى و آن مفسدان بر آن قرار گرفت كه به وقت فرصت ، آفتاب سپهر دين و دولت را در كسوف ابدى متوارى گردانند و به طرف روم معاودت نموده ، اين بىدولتى را وسيلهء عفو و اغماض والد خويش دارد . غافل از آنكه شمع آفتاب از نكباى نكبت به تموّج و تصادم هوا در امان است و ديدهء انجم را از هوا گرفتن خس و خاشاك چه زيان . [ 262 ب ]